با عرض سلام به عاشقان اهل بیت و معذرت خواهی به دلیل به روز نکردن مطالب در این اواخر
به دلیل مشکلات و کارهیی که داشتم نتونستم خدمت برسم و خدا رو شکر محرم نزدیک است و همینطور یه خبر خوش که من ۱۶ آذر اگر خدا بخواهد به کربلا میرم
و امیدوارم البته اگه خدا بخواد وب رو واسه محرم آماده کنم.
نوشته شده توسط عباس در چهارشنبه چهارم آذر 1388
ساعت 10:4 بعد از ظهر موضوع |
لينک ثابت
فرازهایی از زندگی حضرت ابوالفضل العباس(ع) - حضرت ابوالفضل , درس های عاشورا -الله - مذهبی - اهل بیت -
تا که پرسیدم ز منطق عشق چیست ؟ این چنین گفت و گریست...
لیلی و مجنون فقط افسانه است عشق بازی کار عباس علیست
یا ابالفضل العباس ( ع ) در نگاه به قلّه های رفیع ایمان و شجاعت و وفا، چشم ما به وارسته مردی بزرگ و بی بدیل می افتد، به نام عبّاس فرزند رشید امیرالمؤمنین(ع) كه در فضل و كمال و فتوّت و رادمردی، الگویی برجسته است. در اخلاص و استقامت و پایمردی، نمونه است و در هر خصلت نیك و صفت ارزشمندی، كه كرامت یك انسان به آن بسته است، سرمشق است. ما پیوسته دین باوری و حقجویی و باطل ستیزی و جانبازی را از او آموخته ایم و نسل الله اكبرِ امروز، وامدار مكتب جهاد و شهادتی است كه اباالفضل(ع) در آن مكتب، علمدار است و همچون خورشید، درخشان.
اینك، گرچه از صحنه های آن همه ایثار و دلاوری و وفا كه در عاشورا اتّفاق افتاد و آینه ای فضیلت نما پیش چشم جهانیان نهاد، بیش از هزار و سیصد سال میگذرد، امّا تاریخ، روشن از كرامت های عباس بن علی(ع) است و نام او با وفا، ادب، ایثار و جانبازی همراه است و گذشتِ این همه سال، كمترین غباری بر سیمای فتوّتی، كه در رفتار آن حضرت جلوهگر شد، ننشانده است.
میلاد فرزند شجاعت ده سال پس از رحلت حضرت رسول(ص) و حضرت فاطمه(س)، وقتی علی(ع) به فكر گرفتن همسر دیگری بود، عاشورا در برابر دیدگانش بود. برادرش «عقیل » را كه در علم نسب شناسی وارد بود و قبایل و تیره های گوناگون و خصلتها و خصوصیّتهای اخلاقی و روحی آنان را خوب میشناخت طلبید. از عقیل خواست كه: برایم همسری پیدا كن شایسته و از قبیله ای كه اجدادش از شجاعان و دلیر مردان باشند تا بانویی این چنین، برایم فرزندی آورد شجاع و تكسوار و رشید.
پس از مدّتی، عقیل زنی از طایفه كلاب را خدمت امیرالمؤمنین(ع) معرفی كرد كه آن ویژگی ها را داشت. نامش «فاطمه»، دختر حزام بن خالد بود و نیاكانش همه از دلیرمردان بودند. از طرف مادر نیز دارای نجابت خانوادگی و اصالت و عظمت بود. او را فاطمه كلابیّه می گفتند و بعدها به «امّ البنین» شهرت یافت، یعنی مادرِ پسران، چهار پسری كه به دنیا آورد و عبّاس یكی از آنان بود.
عقیل برای خواستگاری او نزد پدرش رفت. وی از این موضوع استقبال كرد و با كمال افتخار، پاسخ آری گفت. حضرت علی(ع) با آن زن شریف ازدواج كرد. فاطمه كلابیّه سراسر نجابت و پاكی و خلوص بود. در آغاز ازدواج، وقتی وارد خانه علی(ع) شد، حسن و حسین (علیهماالسلام) بیمار بودند. او آنان را پرستاری كرد و ملاطفت بسیار به آنان نشان داد.
گویند: وقتی او را فاطمه صدا كردند گفت: مرا فاطمه خطاب نكنید تا یاد غمهای مادرتان فاطمه زنده نشود، مرا خادم خود بدانید.
ثمره ازدواج حضرت علی با او، چهار پسر رشید بود به نامهای: عبّاس، عبدالله، جعفر و عثمان، كه هر چهار تن سالها بعد در حادثه كربلا به شهادت رسیدند. عباس، قهرمانی كه در این بخش از او و خوبیها و فضیلتهایش سخن میگوییم، نخستین ثمره این ازدواج پر بركت و بزرگترین پسر امّ البنین بود.
فاطمه كلابیه (امّ البنین) زنی دارای فضل و كمال و محبّت به خاندان پیامبر بود و برای این دودمانِ پاك، احترام ویژه ای قائل بود. این محبت و مودّت و احترام، عمل به فرمان قرآن بود كه اجر رسالت پیامبر را «مودّت اهل بیت» دانسته است(4). او برای حسن، حسین، زینب و امّ كلثوم، یادگاران عزیز حضرت زهرا (س)، مادری میكرد و خود را خدمتكار آنان میدانست. وفایش نیز به امیرالمؤمنین (ع) شدید بود. پس از شهادت علی(ع) به احترام آن حضرت و برای حفظ حرمت او، شوهر دیگری اختیار نكرد، با آن كه مدّتی نسبتاً طولانی (بیش از بیست سال) پس از آن حضرت زنده بود.
ایمان والای امّ البنین و محبتش به فرزندان رسول خدا چنان بود كه آنان را بیشتر از فرزندان خود، دوست میداشت. وقتی حادثه كربلا پیش آمد، پیگیر خبرهایی بود كه از كوفه و كربلا میرسید. هركس خبر از شهادت فرزندانش میداد، او ابتدا از حال حسین(ع) جویا میشد و برایش مهمتر بود.
عبّاس بن علی(ع) فرزند چنین بانوی حق شناس و بامعرفتی بود و پدری چون علی بن ابی طالب(ع) داشت و دست تقدیر نیز برای او آینده ای آمیخته به عطر وفا و گوهر ایمان و پاكی رقم زده بود.
ولادت نخستین فرزند امّ البنین، در روز چهارم شعبان سال 26 هجری در مدینه بود. تولّد عباس، خانه علی و دل مولا را روشن و سرشار از امید ساخت، چون حضرت میدیدند در كربلایی كه در پیش است، این فرزند، پرچمدار و جان نثار آن فرزندش خواهد بود وعباسِ ِعلی، فدای حسینِ ِفاطمه خواهد گشت.
وقتی به دنیا آمد حضرت علی(ع) در گوش او اذان و اقامه گفت، نام خدا و رسول را بر گوش او خواند و او را با توحید و رسالت و دین، پیوند داد و نام او را عباس نهاد. در روز هفتم تولّدش طبق رسم و سنّت اسلامی گوسفندی را به عنوانِ عقیقه ذبح كردند و گوشت آن را به فقرا صدقه دادند.
آن حضرت، گاهی قنداقه عبّاس خردسال را در آغوش میگرفت و آستینِ دستهای كوچك او را بالا میزد و بر بازوان او بوسه میزد و اشك میریخت. روزی مادرش امّ البنین كه شاهد این صحنه بود، سبب گریه امام را پرسید. حضرت فرمود: این دستها در راه كمك و نصرت برادرش حسین، قطع خواهد شد؛ گریهء من برای آن روز است.
با تولّد عبّاس، خانه علی(ع) آمیخته ای از غم و شادی شد: شادی برای این مولود خجسته، و غم و اشك برای آینده ای كه برای این فرزند و دستان او در كربلا خواهد بود.
عبّاس در خانه علی(ع) و در دامان مادرِ با ایمان و وفادارش و در كنار حسن و حسین (علیهماالسلام) رشد كرد و از این دودمان پاك و عترتِ رسول، درسهای بزرگ انسانیت و صداقت و اخلاق را فرا گرفت.
تربیت خاصّ امام علی(ع) بی شك، در شكل دادن به شخصیت فكری و روحی بارز و برجستهء این نوجوان، سهم عمده ای داشت و درك بالای او ریشه در همین تربیتهای والا داشت.
روزی حضرت امیر(ع) عبّاسِ خردسال را در كنار خود نشانده بود، حضرت زینب (س) هم حضور داشت. امام به این كودك عزیز گفت: بگو یك. عبّاس گفت: یك. فرمود: بگو دو. عباس از گفتن خودداری كرد و گفت: شرم میكنم با زبانی كه خدا را به یگانگی خوانده ام دو بگویم. حضرت از معرفت این فرزند خشنود شد و پیشانی عبّاس را بوسید(10).
استعداد ذاتی و تربیت خانوادگی او سبب شد كه در كمالات اخلاقی و معنوی، پا به پای رشد جسمی و نیرومندی عضلانی، پیش برود و جوانی كامل، ممتاز و شایسته گردد. نه تنها در قامت رشید بود، بلكه در خِرد، برتر و درجلوه های انسانی هم رشید بود. او میدانست كه برای چه روزی عظیم، ذخیره شده است تا در یاری حجّت خدا جان نثاری كند. او برای عاشورا به دنیا آمده بود.
عبّاس، نجابت و شرافت خانوادگی داشت و از نفسهای پاك و عنایتهای ویژه علی(ع) و مادرش امّ البنین برخوردار شده بود. امّ البنین هم نجابت و معرفت و محبّت به خاندان پیامبر را یكجا داشت و در ولا و دوستی آنان، مخلص و شیفته بود. از آن سو نزد اهل بیت هم وجهه و موقعیّت ممتاز و مورد احترامی داشت. این كه زینب كبری پس از عاشورا و بازگشت به مدینه به خانه او رفت و شهادت عبّاس و برادرانش را به این مادرِ داغدار تسلیت گفت و پیوسته به خانه او رفت و آمد میكرد و شریك غمهایش بود، نشانِ احترام و جایگاه شایسته او در نظر اهلبیت بود
▲فصل جوانیاز روزی كه عبّاس، چشم به جهان گشوده بود امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین را در كنار خود دیده بود و از سایه مهر و عطوفت آنان و از چشمه دانش و فضیلتشان برخوردار و سیراب شده بود.
چهارده سال از عمر عبّاس در كنار علی(ع) گذشت، دورانی كه علی(ع) با دشمنان درگیر بود. گفته اند عبّاس در برخی از آن جنگها شركت داشت، در حالی كه نوجوانی در حدود دوازده ساله بود، رشید و پرشور و قهرمان كه در همان سنّ و سال حریف قهرمانان و جنگاوران بود. علی(ع) به او اجازه پیكار نمیداد،(13) به امام حسن و امام حسین هم چندان میدانِ شجاعت نمایی نمیداد. اینان ذخیره های خدا برای روزهای آینده اسلام بودند و عبّاس میبایست جان و توان و شجاعتش را برای كربلای حسین نگه دارد و علمدار سپاه سیدالشهدا باشد.
برخی جلوه هایی از دلاوری این نوجوان را در جبهه صفّین نگاشته اند. اگر این نقل درست باشد، میزان رزم آوری او را در سنین نوجوانی و دوازده سالگی نشان میدهد.
در یكی از روزهای نبرد صفّین، نوجوانی از سپاه علی(ع) بیرون آمد كه نقاب بر چهره داشت و از حركات او نشانه های شجاعت و هیبت و قدرت هویدا بود. از سپاه شام كسی جرأت نكرد به میدان آید. همه ترسان و نگران، شاهد صحنه بودند. معاویه یكی از مردان سپاه خود را به نام «ابن شعثاء»كه دلیرمردی برابر با هزاران نفر بود صدا كرد و گفت: به جنگ این جوان برو. آن شخص گفت: ای امیر، مردم مرا با ده هزار نفر برابر میدانند، چگونه فرمان میدهی كه به جنگ این نوجوان بروم؟ معاویه گفت: پس چه كنیم؟ ابن شعثاء گفت: من هفت پسر دارم، یكی از آنان را میفرستم تا او را بكشد. گفت: باشد. یكی از پسرانش را فرستاد، به دست این جوان كشته شد. دیگری را فرستاد، او هم كشته شد. همهء پسرانش یك به یك به نبرد این شیر سپاه علی(ع) آمدند و او همه را از دم تیغ گذراند.
خود ابن شعثاء به میدان آمد، در حالی كه میگفت: ای جوان، همهء پسرانم را كشتی، به خدا پدر و مادرت را به عزایت خواهم نشاند. حمله كرد و نبرد آغاز شد و ضرباتی میان آنان ردّ و بدل گشت. با یك ضربت كاری جوان، ابن شعثاء به خاك افتاد و به پسرانش پیوست. همهء حاضران شگفت زده شدند. امیرالمؤمنین او را نزد خود فراخواند، نقاب از چهرهاش كنار زد و پیشانی او را بوسه زد. دیدند كه او قمر بنی هاشم عباس بن علی(ع) است.
نیز آورده اند در جنگ صفین، در مقطعی كه سپاه معاویه بر آب مسلّط شد و تشنگی، یاران علی(ع) را تهدید میكرد، فرمانی كه حضرت به یاران خود داد و جمعی را در ركاب حسین(ع) برای گشودن شریعه و باز پس گرفتن آب فرستاد، عباس بن علی هم در كنار برادرش و یار و همرزم او حضور داشته است.
اینها گذشت و سال چهلم هجری رسید و فاجعهء خونین محراب كوفه اتّفاق افتاد. وقتی علی(ع) به شهادت رسید، عباس بن علی چهارده ساله بود و غمگینانه شاهد دفن شبانه و پنهانی امیرالمؤمنین(ع) بود. بی شك این اندوه بزرگ، روح حسّاس او را به سختی آزرد. امّا پس از پدر، تكیه گاهی چون حسنین (علیهماالسلام) داشت و در سایه عزّت و شوكت آنان بود. هرگز توصیه ای را كه پدرش در شب 21 رمضان درآستانه شهادت به عباس داشت از یاد نبرد. از او خواست كه در عاشورا و كربلا حسین را تنها نگذارد. میدانست كه روزهای تلخی در پیش دارد و باید كمر همّت و شجاعت ببندد و قربانی بزرگ منای عشق دركربلا شود تا به ابدیّت برسد.
ده سال تلخ را هم پشت سر گذاشت. سالهایی كه برادرش امام حسن مجتبی(ع) به امامت رسید، حیله گریهای معاویه، آن حضرت را به صلح تحمیلی وا داشت. ستمهای امویان اوج گرفته بود. حجربن عدی و یارانش شهید شدند؛ عمروبن حمق خزاعی شهید شد، سختگیری به آل علی ادامه داشت. در منبرها وعّاظ و خطبای وابسته به دربارِ معاویه، پدرش علی(ع) را ناسزا میگفتند. عباس بن علی شاهد این روزهای جانگزای بود تا آن كه امام حسن به شهادت رسید. وقتی امام مجتبی، مسموم و شهید شد، عباس بن علی 24 سال داشت. باز هم غمی دیگر برجانش نشست.
پس از آن كه امام مجتبی(ع) بنی هاشم را در سوگ شهادت خویش، گریان نهاد و به ملكوت اعلا شتافت، بستگان آن حضرت، بار دیگر تجربه رحلت رسول خدا و فاطمه زهرا وعلی مرتضی را تكرار كردند و غمهایشان تجدید شد. عباس بن علی نیز ازجمله كسانی بود كه با گریه و اندوه برای برادرش مرثیه خواند و خاك عزا بر سر و روی خود افكند ...
این سالها نیز گذشت. عباس بن علی(ع) زیر سایه برادر بزرگوارش سیدالشهدا(ع) و در كنار جوانان دیگری از عترت پیامبر خدا میزیست و شاهد فراز و نشیبهای روزگار بود.
عباس چند سال پس از شهادت پدر، در سنّ هجده سالگی در اوائل امامت امام مجتبی با لُبابه، دخترعبدالله بن عباس ازدواج كرده بود. ابن عباس راوی حدیث و مفسّر قرآن و شاگرد لایق و برجسته علی(ع) بود. شخصیّت معنوی و فكری این بانو نیز در خانه این مفسّر امّت شكل گرفته و به علم و ادب آراسته بود. از این ازدواج دو فرزند به نامهای «عبیدالله» و «فضل» پدید آمد كه هر دو بعدها از عالمان بزرگ دین و مروّجان قرآن گشتند. از نوادگان حضرت اباالفضل(ع) نیز كسانی بودند كه در شمار راویان احادیث و عالمان دین در عصر امامان دیگر بودند و این نور علوی كه در وجود عباس تجلّی داشت، در نسلهای بعد نیز تداوم یافت و پاسدارانی برای دین خدا تقدیم كرد كه همه از عالمان و عابدان و فصیحان و ادیبان بودند.
عباس درهمه دوران حیات، همراه برادرش حسین(ع) بود و فصل جوانی اش در خدمت آن امام گذشت. میان جوانان بنی هاشم شكوه و عزّتی داشت و آنان بر گرد شمع وجود عباس، حلقه ای از عشق و وفا به وجود آورده بودند و این جمعِ حدوداً سی نفری، در خدمت و ركاب امام حسن و امام حسین همواره آماده دفاع بودند و در مجالس و محافل، از شكوه این جوانان، به ویژه از صولت و غیرت و حمیّت عباس سخن بود.
آن روز هم كه پس از مرگ معاویه، حاكم مدینه میخواست درخواست و نامه یزید را درباره بیعت با امام حسین(ع) مطرح كند و دیداری میان ولید و امام در دارالاماره انجام گرفت، سی نفر از جوانان هاشمی به فرماندهی عباس بن علی(ع) با شمشیرهای برهنه، آماده و گوش به فرمان، بیرون خانه ولید و پشت در ایستاده بودند و منتظر اشاره امام بودند كه اگر نیازی شد به درون آیند و مانع بروز حادثه ای شوند. كسانی هم كه از مدینه به مكه و از آنجا به كربلا حركت كردند، تحت فرمان اباالفضل(ع) بودند.
اینها، گوشه هایی از رخدادهای زندگی عباس در دوران جوانی بود تا آن كه حماسه عاشورا پیش آمد و عباس، وجود خود را پروانه وار به آتشِ عشقِ حسین زد و سراپا سوخت و جاودانه شد درود خدا و همهء پاكان بر او باد.
▲سیمای اباالفضل(ع(هم چهره عباس زیبا بود، هم اخلاق و روحیّاتش. ظاهر و باطن عباس نورانی بود و چشمگیر و پرجاذبه. ظاهرش هم آیینه باطنش بود. سیمای پر فروغ و تابنده اش او را همچون ماه، درخشان نشان میداد و در میان بنی هاشم، كه همه ستارگانِ كمال و جمال بودند، اباالفضل همچون ماه بود؛ از این رو او را «قمر بنی هاشم» میگفتند.
در ترسیم سیمای او، تنها نباید به اندام قوی و قامت رشید و ابروان كشیده و صورت همچون ماهش بسنده كرد؛ فضیلتهای او نیز، كه درخشان بود، جزئی از سیمای اباالفضل را تشكیل میداد. از سویی نیروی تقوا، دیانت و تعهّدش بسیار بود و از سویی هم از قهرمانان بزرگ اسلام به شمار می آمد. زیبایی صورت و سیرت را یكجا داشت. قامتی رشید و بر افراشته، عضلاتی قوی و بازوانی ستبر وتوانا و چهره ای نمكین و دوست داشتنی داشت. هم وجیه بود، هم ملیح. آنچه خوبان همه داشتند، او به تنهایی داشت.
وقتی سوار بر اسب میشد، به خاطر قامت كشیده اش پاهایش به زمین میرسید و چون پای در ركاب اسب مینهاد، زانوانش به گوشهای اسب میرسید. شجاعت و سلحشوری را از پدر به ارث برده بود و در كرامت و بزرگواری و عزّت نفس و جاذبه سیما و رفتار، یادگاری از همه عظمتها و جاذبه های بنی هاشم بود. بر پیشانی اش علامت سجود نمایان بود و از تهجّد و عبادت و خضوع و خاكساری در برابر «اللّه» حكایت میكرد. مبارزی بود خدا دوست و سلحشوری آشنا با راز و نیازهای شبانه.
قلبش محكم و استوار بود همچون پاره آهن. فكرش روشن و عقیده اش استوار و ایمانش ریشه دار بود. توحید و محبّت خدا در عمق جانش ریشه داشت. عبادت و خداپرستی او آن چنان بود كه به تعبیر شیخ صدوق: نشان سجود در پیشانی و سیمای او دیده میشد.
ایمان و بصیرت و وفای عباس، آن چنان مشهور و زبانزد بود كه امامان شیعه پیوسته از آن یاد میكردند و او را به عنوان یك انسان والا و الگو می ستودند. امام سجاد(ع) روزی به چهره «عبیدالله» فرزند حضرت اباالفضل(ع) نگاه كرد و گریست. آنگاه با یاد كردی از صحنه نبرد اُحد و صحنه كربلا از عموی پیامبر (حمزه سیدالشهدا) و عموی خودش (عباس بن علی) چنین یاد كرد:
«هیچ روزی برای پیامبر خدا سختتر از روز «اُحد» نگذشت. در آن روز، عمویش حضرت حمزه كه شیر دلاور خدا و رسول بود به شهادت رسید. بر حسین بن علی(ع) هم روزی سختتر از عاشورا نگذشت كه در محاصره سی هزار سپاه دشمن قرار گرفته بود و آنان میپنداشتند كه با كشتن فرزند رسول خدا به خداوند نزدیك میشوند و سرانجام، بی آنكه به نصایح و خیرخواهی های سیدالشهدا گوش دهند، او را به شهادت رساندند.»
آنگاه در یادآوری فداكاری و عظمت روحی عباس(ع) فرمود:
«خداوند،عمویم عباس را رحمت كند كه در راه برادرش ایثار و فداكاری كرد و از جان خود گذشت، چنان فداكاری كرد كه دو دستش قلم شد. خداوند نیز به او همانند جعفربن ابیطالب در مقابل آن دو دستِ قطع شده دو بال عطا كرد كه با آنها در بهشت با فرشتگان پرواز میكند.عباس نزد خداوند، مقام و منزلتی دارد بس بزرگ، كه همه شهیدان در قیامت به مقام والای او غبطه میخورند و رشك میبرند.»
بصیرت و شناخت عمیق و پایبندی استوار به حق و ولایت و راه خدا از ویژگی های آن حضرت بود. در ستایشی كه امام صادق(ع) از او كرده است بر این اوصاف او انگشت نهاده و به عنوان ارزشهای متبلور در وجود عبّاس، یاد كرده است:
عموی ما عباس، دارای بصیرتی نافذ و ایمانی استوار بود، همراه اباعبدالله جهاد كرد و آزمایش خوبی داد و به شهادت رسید.»
بصیرت و بینش نافذ و قوی كه امام در وصف او به كار برده است، سندی افتخار آفرین برای اوست. این ویژگیهای والاست كه سیمای عباس بن علی را درخشان و جاودان ساخته است. وی تنها به عنوان یك قهرمانِ رشید و علمدارِ شجاع مطرح نبود، فضایل علمی و تقوایی او و سطح رفیع دانش او كه از خردسالی از سرچشمه علوم الهی سیراب و اشباع شده بود، نیز درخور توجّه است. تعبیر «زُقّ العِلْم زقّاً» كه در برخی نقلها آمده است، اشاره به این حقیقت دارد كه تغذیه علمی او از همان كودكی بوده است.
افتخار بزرگ عباس بن علی این بود كه در همه عمر، در خدمتِ امامت و ولایت و اهلبیت عصمت بود، بخصوص نسبت به اباعبدالله الحسین(ع) نقش حمایتی ویژه ای داشت و بازو و پشتوانه و تكیه گاه برادرش سیدالشهدا بود و نسبت به آن حضرت، همان جایگاه را داشت كه حضرت امیر نسبت به پیامبر خدا داشت. در این زمینه به مقایسه یكی از نویسندگان درباره این پدر و پسر توجه كنید:
«حضرت عباس در بسیاری از امور اجتماعی مانند پدر قد مردانگی برافراخت و ابراز فعالیت و شجاعت نمود. عباس، پشت و پناه حسین بود مانند پدرش كه پشت و پناه حضرت رسول الله بود. عباس در جنگها همان استقامت، پافشاری، شجاعت، قوّت بازو، ایمان و اراده، پشت نكردن به دشمن، فریب دادن و بیم نداشتن از عظمت حریف و انبوهی دشمن را كه پدرش درجنگهای اُحد، بدر، خندق، خیبر و غیره نشان داد، در كربلا ابراز داشت.
عباس، همانطور كه علی(ع) همیان نان و خرما به دوش میگرفت و برای ایتام و مساكین میبرد، او به اتفاق و امر برادر، بسیاری از گرسنگان مكّه و مدینه را به همین ترتیب اطعام مینمود. عباس، مانند علی(ع) كه باب حوایج دربار پیغمبر بود و هركس روی به ساحت او میكرد، اوّل علی را میخواند، باب حوایج در استان امام حسین بود و هركس برای رفع حوایج به دربار حسین (ع) میشتافت، عباس را میخواند.
عباس مانند پدر كه در بستر پیغمبر خوابید و فداكاری كرد در راه پیغمبر، در روز عاشورا برای اطفال و آب آوردن فداكاری كرد. عباس مانند پدر كه در حضور پیغمبر شمشیر میزد، در حضور برادر شمشیر زد تا از پای در آمد. عباس، همانطور كه پدرش به تنهایی به دعوت دشمن رفت، به تنهایی برای مهلت به طرف خیل دشمن حركت فرموده و مهلت گرفت.»
▲در آیینه القابغیر از نام، كه مشخّص كننده هر فرد از دیگران است، صفات و ویژگیهای اخلاقی و عملی اشخاص نیز آنان را از دیگران متمایز میكند و به خاطر آن خصوصیّات بر آنها «لقب» نهاده میشود و با آن لقبها آنان را صدا میزنند یا از آنان یاد میكنند.
وقتی به القاب زیبای حضرت عباس می نگریم، آنها را همچون آیینه ای می یابیم كه هركدام،جلوه ای از روح زیبا و فضایل حضرتِ ابوفضایل را نشان میدهد. القاب حضرت عباس، برخی در زمان حیاتش هم شهرت یافته بود، برخی بعدها بر او گفته شد و هر كدام مدال افتخار و عنوان فضیلتی است جاودانه.
چه زیباست كه اسم، با مسمّی و لقب، با صاحب لقب هماهنگ باشد و هركس شایسته و درخور لقب و نام و عنوانی باشد كه با آن خوانده و یاد میشود.
نام این فرزند رشید امیرالمؤمنین «عباس» بود، چون شیرآسا حمله میكرد و دلیر بود و در میدانهای نبرد، همچون شیری خشمگین بود كه ترس در دل دشمن میریخت و فریادهای حماسیاش لرزه بر اندام حریفان میافكند.
كُنیه اش «ابوالفضل» بود، پدر فضل؛ هم به این جهت كه فضل، نام پسر او بود، هم به این جهت كه در واقع نیز، پدر فضیلت بود و فضل و نیكی زاده او و مولود سرشت پاكش و پرورده دست كریمش بود.
او را «ابوالقِربه» (پدر مشك) هم میگفتند به خاطر مشكِ آبی كه به دوش میگرفت(33) و از كودكی میان بنی هاشم سقّایی میكرد(34)«سقّا» لقب دیگر این بزرگ مرد بود. آب آور تشنگان و طفلان، به خصوص درسفر كربلا، ساقی كاروانیان و آب آور لب تشنگان خیمه های ابا عبدالله(ع) بود و یكی از مسؤولیتهایش در كربلا تأمین آب برای خیمه های امام بود و وقتی از روز هفتم محرّم، آب را به روی یاران امام حسین(ع) بستند، یك بار به همراهی تنی چند از یاران، صف دشمن را شكافت و از فرات آب به خیمه ها آورد. عاقبت هم روز عاشورا در راه آب آوری برای كودكان تشنه به شهادت رسید(35) (كه در آینده خواهد آمد). او از تبار هاشم و عبدالمطلب وابوطالب بود، كه همه از ساقیانِ حجاج بودند.علی(ع) نیز ان همه چاه و قنات حفر كرد تا تشنگان را سیراب سازد. در روز صفّین هم سپاه علی(ع) پس از استیلا بر آب، سپاه معاویه را اجازه داد كه از آن بنوشد تا شاهدی بر فتوّت جبهه علی(ع) باشد. عباس، تداوم آن خط و این مرام و استمرار این فرهنگ و فرزانگی است. دركربلا هم منصب سقّایی داشت تا پاسدار شرف باشد.
لقب دیگرش «قمر بنی هاشم» بود. در میان بنی هاشم زیباترین و جذابترین چهره را داشت و چون ماه درخشان در شب تار میدرخشید.
او با عنوانِ «باب الحوائج» هم مشهور است. استان رفیعش قبله گاه حاجات است و توسّل به آن حضرت، برآورنده نیاز محتاجان و دردمندان است. هم در حال حیات درِ رحمت و بابِ حاجت و چشمه كرم بود و مردم حتی اگر با حسین(ع) كاری داشتند از راه عباس وارد میشدند، هم پس از شهادت به كسانی كه به نام مباركش متوسّل شوند، عنایت خاصّ دارد و خداوند به پاسِ ایمان و ایثار و شهادت او، حاجت حاجتمندان را بر می آورد. بسیارند آنان كه با توسّل به استان فضل اباالفضل(ع) و روی آوردن به درگاه كرم و فتوّت او، شفا یافته اند یا مشكلاتشان برطرف شده و نیازشان بر آمده است. دركتابهای گوناگون، حكایات شگفت وخواندنی از كرامت حضرت اباالفضل(ع) نقل شده است. خواندن و شنیدن این گونه كرامات (اگر صحیح و مستند باشد) بر ایمان وعقیده و محبّت انسان میافزاید.
او به «علمدار» و «سپهدار» هم معروف است. این لقب در ارتباط با نقش پرچمداری عباس در كربلاست. وی فرمانده نظامی نیروهای حق در ركاب امام حسین(ع) بود و خود سیّدالشهدا او را با عنوانِ «صاحب لواء» خطاب كرد كه نشان دهنده نقش علمداری اوست «عبدصالح» (بنده شایسته) لقب دیگری است كه در زیارتنامه او به چشم میخورد، زیارتنامه ای كه امام صادق(ع) بیان فرموده است. این كه یك حجّت معصوم الهی، عباسِ شهید را عبدصالح و مطیع خدا و رسول و امام معرفی كند، افتخار كوچكی نیست.
یكی دیگر از لقبهایش «طیّار» است، چون همانند عمویش جعفر طیّار به جای دو دستی كه از پیكرش جدا شد، دو بال به او داده شده تا در بهشت بال در بال فرشتگان پرواز كند. این بشارت را پدرش امیرالمؤمنین(ع) در كودكی عباس، آن هنگام كه دستهای او را میبوسید و می گریست به اهل خانه داد تا تسلای غم و اندوه آنان گردد.
منبع:بی کلک دات کام
نوشته شده توسط عباس در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388
ساعت 5:11 بعد از ظهر موضوع |
لينک ثابت
یا حسین دل نوشته ی یه عاشق
خدا یا تشنهام کن - دل نوشته های حسینی ,
بسم رب الحسین
السلام علیك یا اباعبدالله
خدا یا تشنهام کن. نه تشنه آب، که چو سیراب شدم از یادش میبرم. تشنهام کن، تشنه شناختن و فهمیدن. تشنه شناختن و فهمیدن عاشورا و کربلا. کربلایی که مردان مردی ندای "هل من ناصر ینصرنی" امام زمانشان را شنیدند و آن را لبیک گفتند و گرچه کم بودند، در آن سرزمین پر بلا عاشورا ساختند و جاودانه شدند. عاشورایی که پس از آن سالها، هنوز شور است و عشق و شعور ... و شرارههایی که تا "یوم الورود" سرد نخواهد شد. خدایا بفهمان به من ندای "هل من ناصر" ولی زمانم را تا شرمنده عاشورا و عاشورائیان نباشم. خدایا زبانم را به لبیک گفتن ندای مردان عاشورا بچرخان تا در روز جزا، زبانم در کام نماند. خدایا کربلا و عاشورایم را نشانم ده که برای هرکسی عاشورا و کربلایست و اگر نشناسم کربلا و عاشورای زمان خویش را، یا از اهل کوفهام و در مقابل مردان عاشورا و یا از غافلان پشیمان بعد از عاشورا که پشیمانیشان ذرهای ارزش نداشت! خدایا دلم را، فکرم را، عملم را، نگاهم را، راهم را، آیندهام را و مرگم را عاشورایی کن، که نیست راه نجاتی جز آن.
آمین یا رب العالمین
نوشته شده توسط عباس در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388
ساعت 4:14 بعد از ظهر موضوع |
لينک ثابت
وفات حضرت زینب علیهاالسلام بر شیعیان حقیقی و عاشقان حقیقی تسلیت باد .
وفات حضرت زینب علیهاالسلام
شناسنامه ی حضرت زینب
السلام عليكِ يا زينب كبري السلام عليكِ يا بنت رسول الله السلام عليكِ يا بنت اميرالمومنين (س)
صبر را مفهوم معنا زينب است
کعبه غمهای دنيا زينب است
چون حسين است آفتاب شهر عشق
ماهتاب عالم آرا زينب است
هر کس بر مصیبت های این دختر ( زینب سلام الله ) بگرید ، همانند کسی است که بر برادرانش ، حسن وحسین (ع) ، گریسته است . پیامبر اکرم (ص)
نام : زینب (س)
نام پدر : حضرت امیرالمومنین علی بن ابیطالب (ع)
نام مادر : حضرت فاطمه زهرا (س)
ناریخ ولادت : روز پنجم جمادی الاولی سال پنجم یا ششم هجری قمری
چشمانش را گشود و برای آخرین بارْ به دورترین نقطه خیره شد. در این مدتْ حتی یک لحظه چهره برادر از نظرش دور نمانده بود. آتش اشتیاقْ بیش از پیش شعله کشید و یاد برادرْ تمام وجودش را پر کرده بود. لحظه وصال نزدیک بود. دوباره خیمههای آتشزده و سرهای بر نیزه، چشمانش را به دریایی از غم مبدل ساخت. زینب علیهاالسلام پلکها را روی هم گذاشت و زیر لب گفت: «السلام علیک یا اباعبداللّه» و به برادر پیوست.
نامی آسمانی
هنگامی که زینب علیهاالسلام ، این ریحانه علی و فاطمه علیهماالسلام چشم بر این جهان فانی گشود، رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در سفر بود. صبر کردند تا پیامبر باز گردد و چون نام حسن وحسین، نام این کودک را نیز از ملکوت بیاورد.
رسول خدا پس از مدتی از سفر بازگشت و به خانه نور چشم خود، فاطمه علیهاالسلام رفت. علی علیهالسلام دختر را در آغوش مبارک پیامبر نهاد و منتظر نزول وحی شدند پس جبرئیل نازل شد و فرمود: «نامش را زینب بگذارید» و آنگاه از سرنوشت کودک خبر داد.
پیامبر زینب علیهاالسلام را بوسید و صورت بر صورتش گذاشت و اشک از چشمان مبارکش جاری گردید. عرض کردند: «ای رسول خدا، سبب گریه شما چیست؟» فرمود: «این دخترْ در مصیبتها شریک حسین من است».
عشق خواهر به برادر
عشق زینب به حسین علیهالسلام به گونهای بود که روزْ به پایان نمیرسید، مگر اینکه زینب علیهاالسلام به دیدار برادر رفته و آتش اشتیاق خود را با نگاه و کلام برادرْ شعلهورتر میکرد. غنچه قلب زینب علیهاالسلام هر روز با دیدن برادر میشکفت و این نگاه برادر بود که هر روزْ گل وجود زینب علیهاالسلام را آبیاری میکرد.
خدایا! پس از شهادت برادر، بر قلب زینب چه گذشت؟
دو شرط ازدواج
هنگامی که عبداللّه بن جعفر طیار به خواستگاری حضرت زینب علیهاالسلام رفت، امیرمؤمنان علیهالسلام این ازدواج را به همان مهریه زهرا، ولی با دو شرط پذیرفت: شرط اول آنکه حضرت زنیب علیهاالسلام روزی یکبار به دیدار برادرش حسین علیهالسلام برود و دیگر آنکه هر گاه حسین علیهالسلام خواست به سفر برود، عبداللّه اجازه دهد زینب هم با حسین همراه شود و مانع وی نگردد. عبداللّه پذیرفت و ریحانه علی علیهالسلام ، به عقد پسر عموی خود درآمد.
کنیه و القاب حضرت زینب
کنیه حضرت زینب علیهاالسلام ، این بانوی مکرّمْ ام المصائب، ام الرَّزایا و ام النوائب بود. دلیل این کنیهها هم این بود که وی در طول عمر خودْ انواع مصائب و بلایا را با چشم خود دیده و صبر پیشه کرده بود. همچنین از القاب آن حضرتْ صدیقه صغری، عصمت صغری و عقیله بنیهاشم بود. عقیله، زنِ کریمهای را گویند که در بین خانواده و خویشانْ بسیار عزیز و محترم و در خاندان خود ارجمند باشد.
زینب، فریاد بلند مظلومان تاریخ
به دنیا آمده بود تا صبر را شرمنده کند، زینب علیهاالسلام این اسطوره تاریخ را میگویم. آمده بود تا عشق را مبهوت لحظههای زلالش کند. آمده بود تا صدق و وفا را به جهانیان بیاموزد و متانت و وقار را به نمایش گذارد. آمده بود تا رسالت خود را به انجام برساند؛ مونس و یارِ برادر، سالارِ قافله حسینی و غمخوارِ اسیران باشد. آمده بود تا فریاد بلند مظلومانْ باشد؛ فریادی که پژواک آنْ هنوز هم از ورای تاریخْ به گوش شنوای دلهای حق جویان میرسد.
امتداد راه برادر
اسیرانْ بر هودجی از خون نشسته بودند. با حسین آمده بودند و بیحسین بر میگشتند و سالار قافله، زینب بود؛ هر چند خمیده و شکسته دل، ولی به پاسداری از حقیقت ایستاده بود تا امتداد راه برادر باشد. وصیت برادر این بود که «زینبم، بعد از من مبادا روی بخراشی و گریبان بدری و جزع و فزع کنی» و زینب اکنونْ آرام چون شقایقی داغدار با مصیبتی عظیم در دلْ به همراه قافله همراه شده بود.
روح بلند صبر
زینب علیهاالسلام در خانه رفیع امامت رشد یافته، از لبان وحی علم آموخته، و در دامان کرامتْ پرورش یافته بود. او لباس پاکی و تقوا پوشیده و به آداب و اخلاق اسلامی مزین گشته بود. زینب علیهاالسلام فصاحت و بلاغت را از علی، نجابت را از فاطمه، صبر و شکیبایی را از حسن و مظلومیتِ در عین ایستادگی را از حسین آموخته بود؛ او روح بلند صبر و رضا بود.
وارث خاندان امامت
در اخبار آمده است که حضرت زینب علیهاالسلام ، بلندبالا بود و چهرهاش چون خورشید میدرخشید. سکینه و وقار او با خدیجه کبری، عصمت وحیایش با فاطمه زهرا علیهاالسلام ، فصاحت و بلاغتش با علی مرتضی علیهالسلام ، حلم و بردباریاش با حسن مجتبی علیهالسلام و شجاعت و قوّت قلبش با حضرت سیدالشهداء علیهالسلام همانند بود.
عبادت و بندگی حضرت
حضرت زینب علیهاالسلام در خضوع و خشوع و عبادت و بندگی، وارث پدر و مادر بود. او بیشتر شبها را با عبادت و بندگی حضرت حق به صبح میرساند و همواره قرآن تلاوت میکرد. تهجّد و شب زندهداری حضرت زینب علیهاالسلام ، در طول حیات پر برکتش ترک نشد؛ حتی در شب یازدهم محرمْ با آن همه رنج و خستگی و دیدن آن مصیبتهای دلخراش هم به عبادت خدا پرداخت. حضرت سجاد علیهالسلام میفرماید: «آن شب دیدم عمهام بر سجاده نماز نشسته و مشغول عبادت است» و نیز از آن حضرت نقل شده که «عمهام زینبْ با این همه مصیبتِ از کربلا تا شام، هیچگاه نمازهای مستحبی را ترک نکرد» و نیز روایت میکنند «چون حضرت حسین علیهالسلام برای وداع با زینب آمد، فرمود: خواهرم، مرا در نماز شب فراموش نکن».
عطیه خداوند
زینب، تو هدیهای از طرف خدا بودی. تو نه تنها زینت پدر، که زینت مادر و همه خاندان نبوت و امامت بودی. صبْر بلندترین واژهای بود که در تو به ودیعه نهاده شده بود. کدام مصیبت در دنیا با مصائب تو و کدام قلبْ با قلب تو در داغ دیدن برابری میکند. هیچ قلب چون قلب تو نسوخت و هیچ چشمی چون چشم تو، زیبایی را در صحرای کربلا ندید.
زینب، مونس برادر
زینب علیهاالسلام در ایام کودکی، با برادرش حسین علیهالسلام انس و الفتی عجیب داشت در کنار برادر، آرامش مییافت و دیده از دیدارش بر نمیبست و از حضور مبارکش دور نمیشد.
روزی حضرت فاطمه علیهاالسلام نزد پدر رفت و عرض کرد: «پدر جان، متعجبم از محبت فراوانی که میان زینب و حسین است. این دختر چنان است که بیدیدار حسین شکیبایی ندارد.» رسول خدا چون این سخن بشنید، آه دردناکی از سینه برکشید و اشک دیده بر چهره روان کرد و فرمود: «ای روشنی چشم من، این دختر با حسین به کربلا خواهد رفت و به هزارگونه رنج و بلا گرفتار خواهد شد».
عروجی ملکوتی
حضرت زینب علیهاالسلام تنها 56 سال امانت الهی خویش را بر دوش کشید. نقل است که در اواخر عمرِ آن بانوی بزرگ، در مدینه منوّره قحطی پیش آمد. عبداللّه بن جعفر، همسر حضرت زینب علیهاالسلام ، درشام مزرعهای داشت و ناچار به اتفاق همسر خود در آن دیار رحل اقامت افکند. حضرت در آن سرزمین بیمار شد و در همانجا روح خود، این امانت الهی را به صاحبش بازگرداند و با جسمی خسته از فراز و نشیب زمان و رنجور از جور مردمان به دیار باقی شتافت. عروج ملکوتی آن بانوی مکرمه بنا به قول مشهورْ در پانزدهم رجب سال 62 ق رخ داد. اینک مزار شریفش، قبله عاشقان خاندان عصمت و طهارت است.
سراسر در عبادت و طاعت
عمر پربرکت حضرت زینب علیهاالسلام سراسر در عبادت و طاعت حضرت حق گذشت. او همواره در شدیدترین بلاها و سختترین حالاتْ جز آنچه پسند خدا بود، نگفت و جز آنچه رضای حق بود، نکرد. از حضرت سجاد علیهالسلام نقل است که «عمهام زینبْ با این همه مصیبتهای از کربلا تا شامْ هیچگاه نمازهای مستحبی را ترک نکرد، ولی در یکی از منازل دیدم که آنرا نشسته میخواند. نگران شدم و سبب این کار را پرسیدم، گفت: سه شب است که سهم غذای خود را به اطفال خردسال میدهم و امشب از شدت گرسنگی، قدرت بر پای ایستادن ندارم».
افشاگر ظلم بنیامیه
زینب، آن روز که آمدی، فرشتگانْ قدوم مبارک تو را نور باران کردند و روزی که رفتی، فرشتگان با چشم گریانْ بالهایشان را فرش راه تو قرار دادند. شوق دیدارِ برادر بر دل داغدیدهات آتش افکنده بود. یکسال و اندی در فراق برادر خون گریستی و در این مدتْ لحظهای از افشای ظلم و ستم بنی امیه دست بر نداشتی. زینب، تو به راستی پاسدار راه حسینیان و افشاگر پلیدی یزیدیان بودی.
بلاغت جاری تو
زینب، روح حسین در کالبدت میتپید و فصاحت و بلاغت پدر در زبان تو جاری شده بود، آن هنگام که داغدار و خسته از رنج راه، ولی مقاوم و صبور در برابر پلیدترین انسان ایستادی و فرمودی: «هان ای یزید، آیا گمان میکنی که چون زمین و آسمان را بر ما تنگ کردی و ما را شهر به شهر مانند اسیران کوچاندی، از منزلت ما کاستی و بر حشمت و کرامت خود افزودی... و یکباره شاد شدی که ملک دنیا بر تو گرد آمده... نه، چنین نیست. ای یزید، لختی به خود آی. مگر فرمایش خداوند را فراموش کردهای که فرمود: البته گمان نکنند آنان که کفر ورزیدند که مهلت دادن ما به آنها بهتر است. همانا به ایشان مهلت دادیم تا بر گناه خود بیفزایند و عذاب دردناکی در انتظار آنان است».
زخم خاطرات
ای آیینه تمام نمای صبر و ایثار، تو را به چه نام بخوانم که نامت یادآور حماسه عاشورا و یادآور اسارت و غربت یتیمان کربلاست. تو را به چه نام بخوانم که نامت گره خورده در رنج و محنت است. ای بانوی غم، در آخرین سفر بر تو چه گذشت؟ یکسال و اندی گذشته بود که تو از قحطیِ مدینه به سوی شام حرکت کردی. راه درازی را آمده بودی و در طول راه، خاطرات سرخ خویش را ورق میزدی. از تمام جادهها بوی برادر و در تمام گذرگاهها، صدای گریه یتیمان را میشنیدی و بیتابی رقیه را که در تمام طول راه، پدر را میطلبید. زخم خاطراتْ روحت را آزرده کرده بود. پرنده جانت دیگر در کالبد تن نمیگنجید و میخواستی به برادر بپیوندی. میدانستی که در این سفر به دیدار برادر نائل میشوی. پس چشمها را بر هم گذاشتی و بلندترین نغمه وصال را سر دادی.
مظلومیت جاری
قافله حسینی که به راه افتاد، زمین سجادهای شد گسترده از کربلا تا شام، در زیر قامت خمیدهات زینب! حرکات تو در این سفر عبادت بود و این گونه بود که دفتر زندگیات ورق خورد و رسالت اصلیات آغاز شد. تو وارث مظلومیّتِ سترگی بودی که در خاندان طاهرتْ نسل به نسل به ارث میرسید. سلام بر تو، روزی که چشم از جهان فروبستی و سلام بر خاندان پاکت.
نوشته شده توسط عباس در سه شنبه شانزدهم تیر 1388
ساعت 11:49 بعد از ظهر موضوع |
لينک ثابت
میلاد با سعادت حضرت علی ( ع ) مبارک باد .
علی کیست؟
در نسل ابراهیم خلیل ریشه داشت. در خانه کعبه زاده شد؛ فضیلتی که نه پیش و نه پس از او، کسی در آن شریک نبود. در دامن نبوت رشد کرد. نخستین مسلمان شد؛ اولین مردی که به رسالت ایمان آورد. در روزهای سخت و پرآشوب، یاور اسلام گشت. سایهساری بود آرامشبخش، همراهی استوار و همیاری فداکار. لیلةالمبیت را او آفرید؛ در شب هجوم مشرکان برای قتل پیامبر در بستر ایشان آرمید. علی علیهالسلام در بدر، ذوالفقار حماسهآفرین بود؛ در احد، سپر ستمزدا و در خندق، تمامی اسلام که در برابر تمامی کفر ایستاد. علی از اهلبیت بود؛ همانان که از رِجس و شرک دور بودند و از تطهیر شدگان شمرده میشدند. علی علیهالسلام کسی است که خداوند دربارهاش گفته است: «پیشوا و ولی شما، تنها خداست و پیامبر او و آنان که ایمان آوردند؛ همانها که نماز را بر پا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.» علی علیهالسلام تفسیر این همه فضیلت است؛ مردی که فقط یکبار در تاریخ هستی ظهور کرد.
بگذار بگویند شیعهام
اقیانوس بیکران وجود علی علیهالسلام ، غواصان دانش و بینش را به تحیری شگرف واداشته است. هر کس دل به حکومت حکمتِ علی سپرده، ستایشگر کمال او شده است. در میان انبوه این ملاّحان معانی، اندیشمندان غیر مسلمان بسیارند و بیشمار که برخی از آنها حتی کتابهایی درباره آن حضرت نگاشتهاند. از جمع اینان پُولس سلامه، شاعر مسیحی عربزبان در کتاب خود با شور و جذبهای خالصانه آورده است: «ای ابوالحسن! شعر من در ساحل دریای تو سنگریزهای بیش نیست. این شعر حماسی را بپذیر و از بهشت جاوید به مردی ناتوان که قلمش را به نام تو شرف بخشیده است، بنگر.» سلامه در ابیات دیگری میگوید: «من شیفته دلاوری، الهام، عدالت و اخلاق پسندیدهام. آری، اگر علی، پیامبر نبود، ولی خُلق او پیامبرانه است. این اشعاری است برای بهترین مردم پس از محمد صلیاللهعلیهوآله که آفرینش، انسانی چون او ندیده است.» سلامه در اعتراض به همکیشانی که به او خرده گرفتهاند، میگوید: «اگر عشق ورزیدن به علی علیهالسلام و اهلبیت طاهرین و شوریدن بر ستم، شیعهگری است، آری من شیعهام».
نوشته شده توسط عباس در شنبه دوازدهم مرداد 1387
ساعت 1:29 قبل از ظهر موضوع |
لينک ثابت
یا حضرت عباس ( ع )
تاقيامت هم عرشيان گويند به قيام تو مرحبا عباس
در روز محشر حضرت يزدان بانگ رو بر دارد
السلام عليك عشق من عباس(ع)
كيستم من كه از تو دم بزنم
ميشناسد تو را ذات حق عباس(ع)
بوسه باران يدالله شدهآن بازوي تو
هم پسر خواندگي از حضرت زهرا(ع) داري
كمترين مزد وفاداريت اين است كه دوست
كه تو هم پاي حسين(ع) نقش به دلها داري
در ازل بسته قراري خون من با خون عباس
پر گشودم از دو عالم كفتر بام ابوالفضلم
نوشته شده توسط عباس در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
ساعت 4:45 بعد از ظهر موضوع |
لينک ثابت
این آب چیست که عباس چنین فدا شد ...
از خيمه گاه زخمی آب دود حريق العطش تا عرش می رفت _ امداد را _ پيچيده در شولای طوفان مردی به نام آبی دريا به شط زد .... *** دستی نهانی لوحی مخطط را برآورد نامی تناور را به رنگ سرخ خط زد... آن گاه در عرش آيينه ی چشم ملايك موج برداشت
ابراهيم علیه السلام به سرزمين كربلا رسيد. آرام آرام با مركبش ميگذشت كه ناگهان به گودال قتلگاه رسيد و اسب، او را به زمين زد. ابراهيم علیه السلام زبان به استغفار گشود و عرض كرد: خدايا! از من، چه خطايي سر زده است كه به اين بلا دچار شدم؟ جبرئيل نازل شد و عرض كرد: «اي ابراهيم! از تو گناهي سر نزده است. در اين سرزمين، فرزند آخرين فرستاده خدا، ـ محمدبن عبدالله ـ را به قتل ميرسانند...
نوشته شده توسط عباس در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
ساعت 7:42 بعد از ظهر موضوع |
لينک ثابت
حسین
« پیام حسین »
بملتی که مرامــــش بــــود مرام حسیــنمن احتـــــرام گــذارم به احتـــرام حسین
از آن جهت شده دیوان کربــــــلا دل ما که افتتـــــاح شده از ازل به نــــام حسین
هنوز یـــــاد کند قـــلب عالـــــم امکـــانز ذوالجنـــاح که امد سوی خیـــام حسین
هنوز تشــــنه بگریــد چو آب میـــنو شدهنــوز می شنــود گوش دل پیـــــام حسین
بباغ سروخرامان بخاک وخون میریختفتاد چون بزمین سرو خوش خرام حسین
نوشته شده توسط عباس در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
ساعت 7:28 بعد از ظهر موضوع |
لينک ثابت
یا حسین ( ع )
.: اولین قدم تا خدا :.
باز از راه محرم غم رسید
بر زمین و آسمان ماتم رسید
این هلال قد کمان دیگر است
لیتنا کنا معک اندر سر است
خرقه ها را بار دیگر تن کنید
آتشی در قلب این خرمن کنید
طبل وشیپور عزا را سر دهید
هفت اقلیم عطش را در دهید
ورد صوفی((حا و سین و یا نون))
فاعلاتا فاعلاتا فاعلون
حای آن حامیم ذات کبریا
سین آن سرها ز پیکرها جدا
یای آن یکتا پرست و یذکرون
نون آن باشد قسم بر یسطرون
سینه از درد فراقت خسته است
دل بروی غیر تو او بسته است
هیچ دانی در دلم جا کرده ای
عرش حق شش گوشه بر پا کرده ای
عشق بازی با تو معنا میشود
نور حق از تو هویدا می شود
السلام ای شاه مظلوم و غریب
السلام ای آیه اما یجیب
السلام ای نور چشم مصطفی
السلام ای خامس آل عبا
نوشته شده توسط عباس در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
ساعت 7:16 بعد از ظهر موضوع |
لينک ثابت
فهم دين در نگاه امام حسين (ع)
فهم دين در نگاه امام حسين (ع)
ـ اگر دين را مجموعه اي از «اركان، اصول و فروعي كه بر نبي نازل گرديده است، به علاوه تاريخ زندگي و سيره و سنن اولياي دين» بدانيم و فهم دين را در سه سطح اعمال ديني، معرفت ديني و تجربه ديني ببينيم آنگاه به خوبي روشن مي شود كه امام حسين (ع) در چه پايه اي از فهم ديني قرار دارد. او كسي است كه در خانه وحي و به همراه وحي رشد يافته است لذا هم به تمامي اركان اصول و فروع دين آشناست و هم در گفتگوي مستمر با آن بزرگوار و خصوصاً علي بن ابي طالب (ع) و فاطمه زهرا (س) و امام حسن مجتبي (ع) به زواياي مختلف دين معرفت يافته است و نيز با زيستن دركنار بهترين و بزرگترين عارفان دوران صاحب تجارب عالي عرفاني شده است. اما آنچه كه او از فهم ديني براي ما ارايه داده است در يك نگاه مستقل، نمود عالي تجربه ديني يعني عرفان حماسي است دعاي عرفه آن بزرگ يكي از عظيم ترين ذخاير معرفتي و عرفاني ماست و حماسه پس از دعا يعني شهادت آن سالار و سيد شهيدان مهمترين دستاورد عملي آن است كه از ديگر پيشوايان ديني ديده نشده است.1
1-(مجموعه مقالات كنگره بين المللي امام خميني و فرهنگ عاشورا/ دفتر دوم/ ص 225)
علاقه رسول خدا(ص ) به امام حسين (ع )
يكى از زيباترين و برجسته ترين نكات زندگى امام حسين , توجه شديد و علاقه بى نظير پيامبراكرم بـه ايشان و برادر بزرگوارش امام حسن (ع ) است اين نكته آن چنان آشكار و نمايان بود كه صفات زيـادى ازكـتـب تـاريـخ و حديث را به خود اختصاص داده است در اين جا گوشه اى اندك از اين مطالب رايادآور مى شويم .
نوشته شده توسط عباس در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
ساعت 7:13 بعد از ظهر موضوع |
لينک ثابت
السلام علیک یا اباعبدلله
همه ی زمین ها کربلاست و همه ی روزها عاشوراست
کربلا شهری جغرافیایی نیست که روزگاری دشتی بوده باشد بر کناره ی فرات ، و گروهی
شورشی در مصادف با مدافعان حاکمیت جان باخته باشند ، کربلا شهر سرخی است در
جغرافیای عشق ، که عاشقانی مهربان با دستهای روشنشان ، لاله های سرخ بیداری را در
کویر اندیشه ها کاشتند .
کربلا فتحنامه ی مظلومیت است . گلداغ انسان است در فراخنای
تاریخ . طوافگاه حقیقت است . امضای سرخ است بر طومارنامه ی عمر بشریت . فرات ،
اشک شیعه است در دشت ستم دیدگی . باران عاطفه است . ابریشم احساس است در زنجیر
بی عاطفگی . سینای عشق است در تکلم زار طور .
نوشته شده توسط عباس در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
ساعت 6:44 بعد از ظهر موضوع |
لينک ثابت
یا حضرت اصغر ( ع )
يكى از فرزندان امام حسين (ع) كه شير خوار بود و از تشنگى، روز عاشورا بى تاب شده بود. امام، خطاب به دشمن فرمود: از ياران و فرزندانم، كسى جز اين كودك نمانده است. نمی ببينيد كه چگونه از تشنگى بى تاب است؟ در"نفس المهموم" آمده است كه فرمود: " ان لم ترحمونى فارحموا هذا الطفل"در حال گفتگو بود كه تيرى از كمان حرمله آمد و گوش تا گوش حلقوم على اصغر (ع) را دريد. امام حسين(ع) خون گلوى او را گرفت و به آسمان پاشيد.(1)
در كتابهاى مقتل، هم از"على اصغر"(ع) ياد شده،هم از طفل رضيع (كودك شيرخوار)و در اينكه دو كودك بوده يا هر دو يكى است، اختلاف است.
در زيارت ناحيه مقدسه، درباره اين كودك شهيد، آمده است: "السلام على عبد الله بن الحسين، الطفل الرضيع، المرمى الصريع، المشحط دما، المصعد دمه فى السماء، المذبوح بالسهم فى حجر ابيه، لعن الله راميه حرملة بن كاهل الاسدى".(2) و در يكى از زيارتنامه هاى عاشورا آمده است:" و على ولدك على الاصغر الذى فجعت به" ز اين كودك،با عنوانهاى شيرخواره، شش ماهه، باب الحوايج، طفل رضيع و...ياد می شود و قنداقه و گهواره از مفاهيمى است كه در ارتباط با او آورده می شود.
طفل شش ماهه تبسم نكند پس چه كند
آنكه بر مرگ زند خنده، على اصغر توست
"على اصغر، يعنى درخشانترين چهره كربلا، بزرگترين سند مظلوميت و معتبرترين زاويه شهادت... . چشم تاريخ، هيچ وزنه اى را در تاريخ شهادت، به چنين سنگينى نديده است."(3) على اصغر را باب الحوائج می دانند،گر چه طفل رضيع و كودك كوچك است، امّا مقامش نزد خدا والاست. (4)
در گلخانه شهادت را می گشايد كليد كوچك ما
ابن ابي الحديد گفته:اگر گويند حسن و حسين پسران پيغمبرند، گويم هستند چه خداوند كه در آيه مباهله فرمايد: اَبنآ ناجُز حسن و حسين را نخواسته، و خداوند عيسي را از ذريت ابراهيم شمرده و اهل لغت خلافي ندارند كه فرزندان دختر از نسل پدر دخترند، و اگر كسي گويد كه خداوند فرموده است:
ما كان مُحَمَّدٌ اَبا اَحدٍ رِجالِكُمْ. يعني نيست محمد صلي الله عليه و آله پدر هيچيك از مردان شما در جواب گوئيم كه محمد را پدر ابراهيم ابن ماريه داني يا نداني بهر چه جواب دهد جواب من در حق حسن و حسين همان است.
همانا اين آية مباركه در حق زيد بن حارثه وارد شده چه او را به سنَّت جاهليت فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله ميشمرند و خداوند در بطلان عقيدت ايشان اين آيه فرستاد كه محمد صلي الله عليه و آله پدر هيچيك از مردان شما نيست لكن نه آنست كه پدر فرزندان خود حسنين و ابراهيم نباشد.
در جملهاي از كتب عامه روايت شده كه حضرت رسول صلي الله عليه و آله دست حسنين را گرفت و فرمود در حالي كه اصحابش جمع بودند:
اي قوم آنكس كه مرا دوست دارد و ايشان را و پدر و مادر ايشان را دوست دارد در قيامت با من در بهشت خواهد بود. و بعضي اين حديث را نظم كردهاند:
وقتی امام حسن (ع) مجتبی به شهادت رسیدند شیعیان عراق جنبش کردند و به امام حسین (ع) نامه نوشتند. برای بیعت با ایشان و خلع معاویه، ولی حضرت نپذیرفتند و جواب نوشتند که در گرو عهد و پیمان با معاویه است و نمی تواند آنرا نقض کند تا مدت سرآید و جان معاویه در آید ولی بعد از اینکه معاویه در نیمه رجب سال 60 هجری به درک رسید، یزید به حاکم مدینه ولید بن عبید بن ابوسفیان (نوه ابوسفیان) نامه ای می نویسد و مرگ پدرش معاویه را اطلاع می دهد و طی نامه ای خصوصی فرمان را از این سه نفر (امام حسین (ع) – عبدالله بن عمر – عبدلله بن زبیر) بیعت بگیرد و اگر بیعت نکردند، سرشان را برای من بفرست. ولید امام را احضار نمود، امام آنموقع در مسجد پیغمبر بودند. خبر مرگ معاویه برای ولید ناگوار و هراسناک بود، ناچاراً مروان بن حکم را خواست. علت اینکه گفته می شود (ناچاراً ) چون قبل از ولید ، حاکم مدینه مروان بود و بخاطر همین تغییر حکومت مدینه آنها با هم قهر بودند ولی خبر مرگ معاویه او را مجبور کرد با مروان حکم راجع به نامه یزید مشورت کند. مروان گفت: هم اکنون تا خبر مرگ معاویه اعلام نشده آنها را احضار کن و اگر بیعت نکردند گردنشان را بزن چون رگ گردنشان را نزنی هر کدام از آنها به ناحیه ای می روند و مخالفت خود را اعلام می کنند و مدعی خلافت می شوند. ولید شخصی به نام عبدالله که نوه عثمان (خلیفه) بود را نزد حسین فرستاد عبدالله آنها را در مسجد یافت، عبدالله از آنها دعوت کرد نزد حاکم بروند، حضرت امام فرمود: عبدالله تو برو ما بعداً می آئیم. عبدالله بن زبیر به امام گفت: شما چه حدس می زنید؟ امام فرمودند: (اظن ان طاغیتهم قد هلک ) گمان می کنم فرعون اینها تلف شده و ما را برای بیعت می خواهند. امام فرمود: من میروم، تو، عبدالله بن زبیر چه می کنی؟ عبدالله بن زبیر گفت: حالا ببینم چه می شود! (نکته: اگر عبدالله بن زبیر مطیع ولایت امر بود همان عمل امام را انجام می داد و مانند پدرش زبیر به امام علی (ع) خیانت نمی کرد.) عبدالله بن زبیر شبانه از بیراهه به مکه گریخت و در آنجا متحصن شد. امام رفت و عده ای از بنی هاشم را هم با خود برد و فرمود شما بیرون بایستید اگر فریاد من بلند شد به داخل بریزید و تا صدای من بلند نشده داخل نشوید. مروان حکم(ل) کنار ولید نشسته بود. امام به ولید فرمود: چه می خواهید؟ حاکم گفت: مردم با یزید بیعت کرده اند و نظر معاویه هم چنین بوده و مصلحت اسلام است و از شما خواهش می کنم که شما هم بیعت نمائید. ولید دوست نداشت دستش بخون امام آغشته شود، با اینکه او از بنی امیه محسوب می شود تا اندازه ای با دیگران فرق داشت. امام فرمود: بیعت من با شما در این اتاق بسته که سه نفر بیشتر نیستیم چه سودی دارد، شما بیعت را برای مردم می خواهید که آنها هم به خاطر من بیعت کنند. حاکم گفت: راست می فرمائید، باشد برای بعداً. سپس ولید گفت: تشریف ببرید. مروان حکم گفت: چه می گویی؟ اگر حسین بن علی از اینجا برود معنایش این است که بیعت نمی کنم سپس گفت: ولید، فرمان یزید را اجرا کن (یعنی حضرت را به شهادت برسان) امام گریبان مروان را گرفت و او را بالا برد و محکم به زمین کوباند و فرمود: تو کوچکتر از آنی. سپس امام بیرون رفتند و سه شب دیگر در مدینه ماندند، شبها سر قبر پیامبر (ص) می رفتند و در آنجا دعا میخواندند و از باری تعالی راهی را طلب می نمودند که رضای خداوند در آن باشد.
نوشته شده توسط عباس در دوشنبه پنجم آذر 1386
ساعت 4:25 بعد از ظهر موضوع |
لينک ثابت
شعرهاى حماسى كه جنگاوران در ميدانهاى نبرد مىخوانند.«رجز،نام يكى از بحورشعرى عربى است كه نوعى تحرك و روانى در آن است.در گذشته و دوران جاهليت،ازاين وزن شعر، بيشتر در اشعارى كه جنبه مبارزه،دشنام يا تفاخر داشته استفاده مىشدهاست.به كارگيرى اين وزن و آهنگ در شعرهاى حماسى كه مبارزان در ميدانهاى جنگمىخواندند،سبب شده كه به آن اشعار،رجز گويند.معمولا رجز،ابياتى كوتاه داشته وبصورت ارتجالى در ميدان سروده مىشده است.از اين رو گاهى هم خطاهاى دستورى وادبى دارد.» (4) بيشتر افراد،هنگام رجز خواندن در ميدان مبارزه،اشعار شعراى عرب را كه باحال و وضع آنان مطابق بود مىخواندند و اگر خود جنگجو طبع شعر داشت،فى البديههدر وصف و معرفى خويش شعر مىسرود و نام خود و پدر و قبيله و سوابق دليرىهاىخود و قبيلهاش را در آن بيان مىكرد.رجز،هم براى تقويت نيرو و روحيه خود بود،همبراى ترساندن رقيب.«رجز،سرود نظامى رايج در آن دورهها بود كه جنگاوران در اثناءجنگ،آن را مىخواندند و به شجاعت و قهرمانيهاى خويش مىباليدند و دشمنانشان را بهكشتن و تار و مار كردن تهديد مىكردند.رجز در آن ميدانهاى نبرد،مانند يك سلاح پيكارمؤثر بود و رزم آوران همانگونه كه بر شمشيرها و تيرها و نيزهها اعتماد مىكردند،بررجزهاى خود نيز تكيه مىكردند.» (5) در كربلا نيز،حسين بن على«ع»و فرزندان و برادران و يارانش در ميدانهاى نبرد،رجزمىخواندند.رجزهايى كه اصحاب امام روز عاشورا مىخواندند،نمايانگر عقيده و هدفىكه در راه آن از شهادت استقبال مىكردند و انگيزه جهادشان بود،كه در چه راهى و براىچه هدفى است و نشان دهنده يقين،ثبات قدم، آگاهى و بصيرتشان بود.مثلا حضرتابا الفضل،گفته است:
و الله ان قطعتموا يمينى انى احامى ابدا عن دينى
كه گوياى حمايت از آيين است.قاسم بن حسن«ع»رجز مىخواند كه:«ان تنكرونىفانا ابن الحسن...»عمرو بن جناده رجز مىخواند:
اميرى حسين و نعم الامير سرور فؤاد البشير النذير...
على اكبر«ع»مىخواند:
انا على بن الحسين بن على نحن و بيت الله اولى بالنبى تالله لا يحكم فينا ابن الدعى اضرب بالسيف احامى عن ابى ضرب غلام هاشمى عربى
يا خود ابا عبد الله الحسين«ع»رجزهاى متعددى دارد،از جمله:
القتل اولى من ركوب العار و العار اولى من دخول النار
يا اين رجز كه:
انا الحسين بن على اليت ان لا انثنى احمى عيالات ابى امضى على دين النبى
كه همه و همه،سرشار از روحيه بالا و انگيزههاى والا و دليرى و ثبات و پايدارىشجاعانه است. (6)
نوشته شده توسط عباس در یکشنبه چهارم آذر 1386
ساعت 5:31 بعد از ظهر موضوع |
لينک ثابت
مبارزات امام(ع) تا شهادت
امام حسین(ع) در روز عاشورا پس از شهادت کودک شیرخوارش، در حالی که شمشیرش را برهنه کرده بود، در برابر سپاه دشمن ایستاد و اشعاری به این مضمون خواند.
من فرزند علی پاک، از خاندان هاشم هستم و افتحار میکنم و این افتخار برای من بس است.
جدم رسول خداست، بهترین کسی که روی زمین حرکت کرد. و ما مشعلهای نورانی الهی در میان خلقتیم.
مادرم فاطمه، از سلاله و نسل احمد است و عمویم جعفر است که صاحب دوبال است.
در میان ما کتاب خدا به صدق نازل گردیده است و در ما هدایت و وحی به خوبی ذکر میشود.
ما امان خداییم برای همه مردم؛ آشکارا و پنهان آن را بیان میکنیم.
ما صاحبان حوض (کوثر) هستیم و دوستانمان را با ظرف رسول خدا سیراب میکنیم و این قابل انکار نیست.
پیروان ما در میان مردم گرامیترین پیرواناند و دشمن ما روز رستاخیز زیانکار است.
نوشته شده توسط عباس در شنبه سوم آذر 1386
ساعت 5:55 بعد از ظهر موضوع |
لينک ثابت
علی اکبر
علی اکبر
علی بن الحسین بن علی بن ابیطالب، ملقب به علیاکبر در اوایل خلافت عثمان بن عفان به دنیا آمد. وی از جدش علی بن ابیطالب(ع) روایت مینموده است. مادرش لیلی دختر ابی مرةبن عروةبن مسعود ثقفی(1) است. علی اکبر در گفتار و وجاهت و تناسب اندام و خلق و خو، همانند جدش رسول خدا بوده است.
روزی معاویه از اطرافیان خود پرسید: به نظر شما چه کسی سزاوارتر است به خلافت؟ اطرافیان پاسخ دادند: تو. معاویه گفت: نه. سزاوارترین مردم به خلافت علی بن الحسین است؛ چرا که جدش
1. عروةبن مسعود، یکی از چهارتن است که در اسلام آنان را مهتر عرب میشمردند. وی یکی از آن دو مرد است که کفار قریش میپنداشتند که اگر خدا بخواهد کسی را به رسالت خود برگزیند، آنها سزاوارترند. وی همان کسی است که به نمایندگی کفار با رسول خدا در حدیبیه صلح کرد و در سال نهم هجری مسلمان شد. وی شبیهترین مردم به عیسی بن مریم بوده است. (دمعالسجوم، ص159).
رسول خداست و در وی شجاعت بنیهاشم، سخاوت بنیامیه(1) و زیبایی ثقیف موج میزند.
کنیه آن حضرت ابوالحسن و لقبش علی اکبر است. زیرا بنابر صحیحترین اقوال درباره سن آن حضرت، وی بزرگترین فرزند امام حسین(ع) است. برخی سن مبارک ایشان را هنگام شهادت بیست و پنج سال نوشتهاند. و این قول مشهورتر است.(2) از بنیهاشم، علی اکبر اولین کسی است که در کربلا به شهادت رسیده است.(3)
در روز عاشورا پس از این که یاران امام(ع) یکی پس از دیگری به خدمت آن حضرت آمدند و اجازه گرفتند و جانانه مبارزه کردند تا به فیض شهادت نایل آمدند، نوبت به فداکاری اهلبیت(ع) رسید. و علی اکبر اولین نفر از بنیهاشم بود که برای جانفشانی به میدان رفت. وی به محض این که از پدر اذن جنگیدن طبید، امام(ع) به او اجازه فرمود. آن گاه نگاهی از سر مهر به فرزند خویش انداخت و بعد سر خود را به زیر افکند و اشک در چشمان مبارکش حلقه زد(4) و انگشت سبابه خود را به سوی آسمان بالا برد و گفت:
اللهم اشهد فقدْ برزَ الیهم غلامٌ اَشبهُ الناس خلقاً و خلقاً و منطقاً برسولک و کنّا اذا اشتقنا الی نبیِّک نظرنا الیه...
خدایا گواه باش جوانی را برای جنگ با کفار به میدان فرستادم که از نظر جمال و کمال و خلق و خوی، شبیهترین مردم به رسول تو بود. ما هر وقت که مشتاق دیدار پیامبر تو میشدیم، به صورت او
نظر میکردیم. خدایا! برکات زمین را از آنها دریغ کن و جمعیت آنها را پراکنده ساز و در میان آنها جدایی افکن و امرای آنها را هیچ گاه از آنان راضی مگردان که اینان ما را دعوت کردند که به یاری ما برخیزند و اکنون بر ما میتازند و از کشتن ما ابائی ندارند.
سپس امام(ع) رو به عمربن سعد کرد و فریاد برآورد: «خدا رحم تو را قطع کند و هیچ کار را بر تو مبارک نگرداند و بر تو کسی را بگمارد که بعد از من سر تو را در بستر از تن جدا کند و رشته تو را قطع کند که تو قرابت من با رسول خدا را نادیده گرفتی.» و با اواز بلند این آیه را تلاوت کرد: «انَّ الله اصْطفی ادَمَ و نوحاً و الَ إبراهیمَ و الَ عمرانَ علی العالمینَ ذریةً بعضُها من بعضٍ والله سمیعٌ علیمٌ»(1). و در این هنگام علی اکبر خروشد و بر سپاه کوفه حمله کرد.(2)
علی اکبر پس از آن که از پدر اجازه مبارزه و جانفشانی گرفت بر سپاه کوفه حمله کرد، در حالی که این رجز را میخواند:
من علی، پسر حسین، فرزند علی هستم. به خدا سوگند که ما به رسول خدا از همه کس نزدیکتریم.
آن قدر با نیزه بر شما بزنم که نیزهام خم شود. از پدرم حمایت میکنم و با شمشیر بر شما ضربتی فرود میآورم که زیبنده جوان هاشمی علوی است. پسر زیاد را کجا رسد که درباره ما حکم کند.
وی چندین بار بر سپاه دشمن تاخت و بسیاری از سپاهیان کوفه را
1. خداوند، آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برتری داد. آنها فرزندان (و دودمانی) بودند که (از نظر پاکی و تقوا و فضیلت) بعضی از بعض دیگر گرفته شده بودند و خداوند شنوا و داناست (و از کوششهای آنها در مسیر رسالت خود، آگاه است). (سوره آلعمران، آیه33 و 34).
کشت تا این که دسمن از زیادی کشتهشدگان به خروش آمد.
روایت شده است که آن بزرگوار با این که تشنه بود یکصد و بیست نفر را کشت. آن گاه نزد پدر آمد و در حالی که زخمهای زیادی برداشته بود- گفت: ای پدر! عطش مرا کشت و سنگینی سلاح مرا به زحمت انداخت، آیا جرعه آبی هست که توان ادامه رزمیدن با دشمنان را پیدا کنم؟ امام حسین(ع) گریست و فرمود: واغوثاه! ای پسر من، اندکی دیگر به مبارزه خود ادامه بده، دیری نمیگذرد که جد بزرگوارت رسول خدا را زیارت خواهی کرد و تو را از آبی سیراب کند که دیگر هرگز احساس تشنگی نکنی.
برخی از مورخان نوشتهاند(1) که امام(ع) به او فرمود: ای پسرم! زبان خود را نزدیک آر. بعد زبان او را در دهان گرفت و مکید و انگشتری خود را به او داد و فرمود: آن را در دهان بگذار و به سوی دشمن بازگرد، امیدوارم که هنوز روز به پایان نرسیده باشد که جدت رسول خدا جامی به تو بنوشاند که هرگز تشنه نگردی؛ پس به میدان بازگشت و این رجز را میخواند:
جنگ است که جوهر مردان را آشکار میسازد و درستی ادعاها پس از جنگ ظاهر میشود.
به خدای عرش سوگند که از شما جدا نگردم مگر آن که تیغهای شما غلاف شود.
و همچنان میرزمید تا آن که شماری از افراد که به دست او به هلاکت رسیدند به دویست نفر رسید.(2)
پس از حملات پی در پی علی اکبر یه پاه دشمن و کشته شدن بسیاری از آنان، دشمن از کثرت کشته شدگان به خروش آمده بود. لشکریان عمربن سعد از کشتن علی بن الحسین پرهیز میکردند، ولی مرةبن منقذ که از دلاوریهای او به تنگ آمده بود، گفت: گناه همه عرب بر گردن من اگر این جوان بر من بگذرد و من داغ او را بر دل پدرش ننشانم! آن گاه علی اکبر به او رسید، در حالی که بر آن سپاه حملهور بود. مرةبن منقذ راه را بر او گرفتو با نیزهای او را از اسب برزمین انداخت. آن گروه در اطراف او جمع شدند و با شمشیر پاره پارهاش کردند!(1)
بعضی نقل کردهاند که مرةبن منقذ ابتدا با نیز به پشت او زد و بعد با شمشیر ضربتی به فرق آن بزرگوار وارد کرد که فرق مربارکش شکافت و او دست به گردن اسب خود انداخت، ولی اسب که ظاهراً خون روی چشمانش را گرفته بود او را در میان سپاه دشمن برد و دشمن از هر طرف بر او تافت و بدن مبارکش را پاره پاره کرد.(2) در این هنگام بود که فریاد زد: «السلام علیک یا ابتاه! این جدم رسول خداست که مرا سیراب کرد و او امشب در انتظار توست.(3) تو را سلام میرساند و میگوید: در آمدنت به نزد ما شتاب کن». آن گاه فریادی زد و به شهادت رسید.(4)
پس از آن که علی اکبر به شهادت رسید و دشمن بدن مبارکش را پاره پاره کرد، امام حسین(ع) بر بالین فرزندش علی اکبر آمد و صورتش را به صورت وی نهاد و گفت: «خدا بکشد گروهی را که تو را کشتند و
گستاخی را از حد گذارندند و حرمت رسول خدا را شکستند. پس از تو خاک بر سر دنیا!»(1)
در این حال صدای گریه آن حضرت بلند شد به گونهای که کسی تا آن زمان صدای گریه او را نشنیده بود.(2) آن گاه سر علی را بر دامان گرفت و در حالی که خون از دندانهایش پاک میکرد و بر صورتش بوسه میزد گفت: «فرزندم! تو هم از محنت دنیا آسوده شدی و به سوی رحمت جاودانه حق رهسپار گشتی و پدرت پس از تو تنها مانده است، ولی به زودی به تو ملحق خواهد شد.»(3)
در این هنگام زینب کبری با شتاب از خیمه بیرون آمد، در حالی که فریاد میزد: یا اخیا و ابن اخیاه! و خود را بر روی علی بن الحسین افکند. امام حسین(ع) او را از روی کشته علی اکبر بلند کرد و به خیمه بازگرداند و به جوان دستور داد تا جسد علی را از میدان بیرون بردند. آنان پیکر علی اکبر را در برابر خیمهای که در مقابل آن مبارزه میکردند بر زمین نهادند.(4) امام حسین(ع) به خیمه بازگشت، در حالی که محزون بود.
سکینه پیش آمد و از پدر سراغ برادرش را گرفت و امام خبر شهادت او را به دخترش داد. سکینه در حالی که فریاد میزد خواست از خیمه خارج شود. امام حسین(ع) اجازه نداد و فرمود: ای سکینه! تقوای خدا پیشه کن و شکیبا باش! سکینه گفت: ای پدر! کسی که برادرش را کشتهاند چگونه صبر کند؟!(5)
عباس بن علی بن ابیطالب(ع) در سال 26هجری متولد شد. مادرش امالبنین، فاطمه، دختر حزام بن خالد است. علی(ع) به برادرش عقیل که عالم به انساب و اخبار عرب بود فرمود: برای من زنی را که فرزندانی شجاع بیاورد انتخاب کن. عقیل، فاطمه، دختر حزام را معرفی کرد و گفت: در عرب شجاعتر از پدران او کسی را نمیشناسم. علی(ع) با او ازدواج کرد و اولین فرزندی که از امالبنین به دنیا آمد عباس(ع) بود که او را به سبب زیبایی سیما، قمربنی هاشم لقب دادهاند و کنیه او ابوالفضل است.
پس از عباس از امالبنین سه فرزند به ترتیب: عبدالله بن علی، عثمان بن علی و جعفربن علی متولد شدند. عباس بن علی چهارده سال با پدرش امیرالمؤمنین و بقیه عمر خویش را در کنار دو برادرش زندگی کرد و هنگام شهادت سی و چهار سال از عمر شریفش گذشته بود. او در شجاعت بینظیر بود و هنگامی که بر اسب سوار میشد پاس مبارکش به زمین میرسید. وی ابتدا برادرانش را- که از پدر و مادر یکی بودند- به میدان مبارزه فرستاد تا کشته آنها را ببیند و اجر مصائب آنها را درک کند.(1)
از امام صادق(ع) روایت شده است که فرمود:
کانَ عَمُّنا العباسُ بن علی نافذُ البَصیرةِ، صَلبُ الایمان، جاهَدَ مَعَ ابی عبدالله(ع) وَ اَبلی بلاءً حَسَناً و مَضی شهیداً. عمویم عباس بن علی دارای بصیرتی نافذ و ایمانی محکم و پایدار بود و در رکاب امام حسین(ع) جهاد نمود و نیکو مبارزه کرد تا به شهادت رسید.
رَحمَ الله العباس فَلَقد ءاثر و اَبلی و فَدی اَخاهُ بنفسه حتی قُطعت یَداه فاَبدَ لهُ الله عزَّوجلَّ منهما جناحین یَطیر بهما مَعَ الملائکَةِ فی الجنَّة کما جَعَلَ لجعفربن ابیطالب و انّ للعباس عندالله تَبارک و تعالی مَنزلةً یَغبطُهُ بها جمیه الشُّهداء یوم القیامة.
خدا عباس را رحمت کند! او خود را فدای برادرش حسین(ع) نمود و ایثار کرد تا این که هر دو دست او قطع شد و خداوند به او همانند جعفرطیار دو بال عطا فرمود که در بهشت با فرشتگان پرواز کند. و برای عباس نزد خدای متعال منزلت و درجهای است که تمام شهدا در قیامت به آن غبطه میخورند.(1)
شماری از تاریخ نویسان گفتهاند: در روز عاشورا عباس بن علی(ع) هنگامی که تنهایی امام حسین(ع) را مشاهده نمود، نزد او آمد و گفت: آیا رخصت میدهی تا به میدان روم؟
امام حسین(ع) گریه شدیدی کرد و آن گاه فرمود: «ای برادر! تو پرچمدار و علمدار من هستی.» عباس گفت: ای برادر! سینهام تنگ شده و از زندگی خسته شدهام و میخواهم از این منافقان خوانخواهی کنم. امام حسین(ع) فرمود: برای این کودکان کمی آب مهیا کن.
عباس به میدان آمد و سپاه کوفه را موعظه کرد و آنها را از عذاب خدا ترساند، ولی اثر نکرد. از این رو بازگشت و ماجرا را به برادر گفت. در آن هنگام بود که فریاد العطش کودکان را شنید. بر اسب سوار شد و مشگ و نیزه خود را برگرفت و آهنگ فرات نمود. چهار هزار نفر از
سپاه دشمن که بر فرات گمارده شده بودند او را احاطه کردند و هدف تیر قرار دادند. عباس آنها را پراکنده کرد و هشتاد نفر از آنان را کشت تا وارد فرات شد. چون خواست مقداری آب بنوشد یاد عطش حسین و اهل بیت و کودکان او را از نوشیدن آب بازداشت. آب را ریخت و به قول برخی این اشعار را خواند:
ای نفس! زندگی بعد از حسین خواری و ذلت است. و بعد از او نمانی تا این ذلت را ببینی.
این حسین است که شربت مرگ مینوشد و تو آب سرد و گوارا مینوشی؟!
و مشگ را از آب پر کرد و بر شانه راست خود انداخت و راهی خیمهها شد.(1)
پس از آن، لشکر کوفه راه را بر او بستند و از هر طرف او را محاصره کردند. عباس با آنها پیکار میکرد و این رجز را میخواند:
هنگامی که مرگ فریاد زند از مرگ نمیهرام تا هنگام مقابله با شجاعان دشمن آنان را با شمشیر به زیر افکنم.
من نفس خود را حافظ و نگهدارنده پسر پیامبر قرار دادهام.
من عباسم که سمت سقایی دارم و در روز ملاقات بیم از مرگ ندارم.(2)
نوفل ازرق دست راست او را از بدن جدا کرد. عباس(ع) شگ را بر دوش چپ نهاد و پرچم را به دست چپ گرفت و این رجز را خواند:
والله انْ قَطَعتم یمنییانّی اُحامی اَبَداً عن دینی
به خدا سوگند اگر دست راستم را جدا کردید، همواره حامی دینم خواهم بود.
و حامی امامی که در ایمانش صادق است و فرزند پیامبر پاک و امین است.
دست چپ حضرت را نیز همان ملعون از مچ جدا کرد. در نقلی دیگر آمده است که در آن هنگام حکیم بن طفیل که در پشت درخت خرما کمین کرده بود، شمشیری به دست چپ او زد و آن حضرت پرچم را به سینه خود چسبانید و این رجز را میخواند:
ای نفس! از کافران نهراس و به رحمت خدا شاد باش،
با پیغمبر که او مولای برگزیده خداست، اینان به ستم دست چپم را قطع کردند، پروردگارا! آنها را به گرمی آتش بسوزان.
مشگ را به دندان گرفت، آن گاه تیری بر مشگ خورد و آبهای آن فرو ریخت.
پس فرو برید بر او تیر تیز
مشگ شد بر حالت او اشک ریز
آن چنان گریید بر او چشم مشگ
تا که چشم مشگ شد خالی زاشک
و تیری دیگر بر سینه مبارکش اصابت کرد و بعضی گفتهاند: تیر بر چشم آن حضرت نشست و برخی نوشتهاند عمودی آهنین بر فرق مبارکش زدند که از اسب بر زمین افتاد و فریاد برآورد و امام(ع) را صدا زد.(1)
امام حسین(ع) خود را بر بالین عباس رساند و هنگامی که حال او را دید فرمود: «ألانْ أنکسر ظهری و قلَّت حیلَتی»؛ الان کمرم شکست و راه چاره به رویم بسته شد. و چون چشم تیر خورده و تن در خون تپیده عباس را بر روی زمین در کنار فرات دید، خم شد و در کنار او نشست و
زار زار گریست تا عباس جان سپرد. سپس او را به سوی خیمه برد.(1)
برخی گفتهاند: امام حسین(ع) بدن عباس را به خاطر کثرت جراحات نتوانست از قتلگاهش به جایی که اجساد شهدا در آن جا بود حمل کند.(2)
نقل شده است که امابنین(3) مادر عباس(ع) و سه برادر بزرگوارش که همه در کربلا شهید شدند، پس از شنیدن خبر شهادت آنها، روزها به قبرستان بقیع، بیرون از مدینه میرفت و در ماتم عزیزانش ندبه میکرد. زنان مدینه نیز گرد او جمع میشدند و با او هم ناله میشدند. وی آن چنان نوحه سر میداد و گریه میکرد که هر کس از آن جا میگذشت گریان میشد.
اشعاری از امالبنین در رثای حضرت ابوالفضل(ع) و دیگر پسرانش به این مضمون نقل شده است:
ای کسی که عباس را دید که بر گروه حریفان حملهور میشد و به دنبال او فرزندان حیدر که به سان شیر قوی بودند حمله میکردند.
3. ام البنین مادر عباس بن علی(ع)، نامش فاطمه، دختر حزام بن خالدبن ربیعة بن عامر است.
روایت شده است که امیرالمؤمنین(ع) به برادرش عقیل که به انساب عرب عالم بود گفت: برای من همسری را انتخاب کن که فرزندانی شجاع و دلیر بزاید. عقیل گفت: با این بانو که از قبیله بنیکلاب است ازدواج کن؛ زیرا که در عرب شجاعتر از پدران او سراغ ندارم. از این رو امیرالمؤمنین(ع) او را به همسری برگزید.
فرزندان او عباس(ع)- که کنیهاش ابوالفضل و ملقب به قمربنیهاشم است- و عبدالله و جعفر و عثمان هستند که هر چهار تن در کربلا به درجه شهادت نایل شدند.
قوت ایمان این بانو را میتوان از این قضیه داسنت که چون بشیر به مدینه آمد و خبر شهادت فرزندانش را یکی پس از دیگری میداد، امالبنین از او سؤال میکرد: مرا از ابیعبدالله الحسین خبر ده. چون خبر شهادت فرزندانش را به او داد امالبنین گفت: رگهای قلبم را پاره کردی، فرزندان من و هر کس زیر این آسمان سبز است فدای حسین باد! مرا از حسین آگاه کن. (تنقیخ المقال، ج3، ص70).
به من خبر دادند که فرزندم سرش مجروح و دستش قطع شد. وای بر من بر فرزندم که بر سرش عمود وارد شد!
اگر شمشیر در دست داشتی هرگز کسی به تو نزدیک نمیشد.
دیگر مرا امالبنین صدا نزنید، زیرا مرا متذکر شیران بیشه میکنید. برای من فرزندانی بود که به آنها خوانده میشدم (و به این خاطر مرا امالبنین میگفتند) و امروز دیگر مرا فرزندی نیست.
چهار فرزندی که همانند عقابهای تیز پرواز بودند و تمام آنها شربت شهادت نوشیدند.(1)
عبدالله بن علی بن ابیطالب(ع)
عبدالله بن علی(ع)، مادرش فاطمه امالبنین است. وی هشت سال بعد از برادرش عباس بن علی ولادت یافت. شش ساله بود که پدرش امیرالمؤمنین(ع) به شهادت رسید و شانزده سال با برادرش امام مجتبی(ع) همزمان زیست و مدت بیست و پنج سال حیات برادرش امام حسین(ع) را درک کرد و در کربلا به شهادت رسید.
سیره نویسان گفتهاند: هنگامی که اصحاب امام حسین(ع) و گروهی از خاندان آن حضرت به شهادت رسیدند، عباس(ع) برادرانش را که از مادر با وی یکی بودند به ترتیب سن فرا خواند و به آنها فرمود: به پیش بتازید.
نخستین کسی را که برای مبارزه با دشمن فرا خواند، عبدالله بود. به وی فرمود: ای برادر! به میدان برو تا تو را در راه خدا کشته ببینم و در شهادت تو شکیبایی بورزم، که تو فرزندی نداری (که غم فرزند بخوری). عبدالله به میان آمد، رجز میخواند و شمشیر میزد و مبارزه
میکرد تا آن که مردی به نام هانی بن ثبیت بر او حمله کرد و با شمشیر ضربهای بر سر او وارد کرد و او را به شهادت رساند.(1)
عثمان بن علی بن ابی طالب(ع)
عثمان بن علی بن ابی طالب(ع)، مادرش فاطمه امالبنین است. چهارساله بود که پدرش علی(ع) به شهادت رسید و چهارده سال همزمان با برادرش امام مجتبی(ع) زندگی کرد. وی بیست و سه سال دوران حیات برادرش امام حسین(ع) را درک نمود و در کربلا در رکاب آن حضرت به شهادت رسید.
از امیرالمؤمنین(ع) روایت شده است که من او را به نام برادرم عثمان بن مظعون(2) نام نهادم.
سیره نویسان گفتهاند: در روز عاشورا هنگامی که عبدالله بن علی بن ابیطالب به شهادت رسید. عباس، برادرش عثمان را فرا خواند و همان گونه که به برادرش عبدالله بن علی گفته بود، فرمود: ای برادر من میدان برو تا من تو را در راه خدا کشته ببینم و شکیبایی بورزم. عثمان به میدان نبرد شتافت و این رجز را میخواند: «من عثمان صاحب مفاخر هستم. بزرگ من علی، صاحب کردار پاک است.» در حین مبارزه بود که
2. عثمان بن مظعون، یکی از اصحاب بزرگ و جلیلالقدر و از خواص حضرت رسول الله(ص) است. حضرت وی را بسیار دوست میداشت. او فردی بزرگوار، عابد و زاهد بود، به گونهای که روزها روزه بود و شبها به عبادت میایستاد. عثمان بن مظعون در ذیحجه سال دوم هجری در مدینه وفات کرد. او اولین کسی است که در بقیع به خاک سپرده شد. روایت شده است که پیامبر گرامی اسلام پس از ارتحال او خم شد و او را بوسید و هنگامی که فرزند آن حضرت وفات کرد فرمود: به گذشتگان صالح خود عثمان بن مظعون بپیوند.
گفته شده است که دختران پیامبر کنار عثمان بن مظعون به خاک سپرده شدهاند؛ زیرا حضرت هنگام دفن عثمان بن مظعون سنگی به عنوان علامت بالای قبرش گذاشت و فرمود: با این سنگ قبر برادرم را نشان میکنم و هر یک از اولادم که بمیرند، نزد او دفن میکنم. (منتهیالآمال، ج1، ص581).
خولی بن یزید تیری به او زد و بر اثر جراحت بر زمین افتاد و مردی از بنیابان او را به شهادت رساند و سر از بدنش جدا کرد.(1)
جعفربن علی بن ابیطالب(ع)
جعفربن علی بن ابیطالب(ع) مادرش فاطمه امالبنین است. وی دو سال بعد از برادرش، عثمان بن علی ولادت یافت. در دو سالگی پدرش، علی(ع) به شهادت رسید و دوازده سال از دوران حیات برادرش امام مجتبی(ع) را درک نمود و بیست و یک سال با برادرش امام حسین(ع) بود و در روز عاشورا در رکاب برادرش به شهادت رسید.
از امیرالمؤمنین(ع) روایت شده است که او را به نام برادرش جعفر به خاطر محبت زیادی که به او داشت نام نهاده است. گفتهاند: پس از آن که برادرانش عبدالله و عثمان به شهادت رسیدند، عباس بن علی(ع) برادرش جعفر را برای مبارزه با دشمن فرا خواند و به او گفت: به پیش برو و مبارزه کن تا همان طور که شهادت برادرانت را مشاهده کردم و شکیبایی ورزیدم، در شهادت تو هم شکیبایی بورزم.
جعفر به پیش رفت و با دشمن به مبارزه برخاست و شمشیر میزد و رجز میخواند: «من جعفر، صاحب مراتب هستم، فرزند علی نیکو خصلت و صاحب کرم.» و مبارزه میکرد تا آن که خولی بن یزید بر او حمله کرد و او را به شهادت رساند. برخی قاتل او را هانی بن ثبیت نوشتهاند.(2)
ابوبکربن علی(ع) مادرش لیلی، بنت مسعودبن خالد است که در کربلا حاضر بود و مردی از همدان او را به شهادت رساند. از مداینی روایت شده است که او را در جویی کشته یافتند و معلوم نشد قاتل او چه کسی بوده است.
در «مناقب» ابن شهرآشوب آمده است که ابوبکربن علی(ع) برای مبارزه به میدان نبرد رفت و پیوسته رجز میخواند و میجنگید تا زجربن بدر و به نقلی عقبه غنوی او را به شهادت رساند.(1)
نوشته شده توسط عباس در شنبه سوم آذر 1386
ساعت 5:46 بعد از ظهر موضوع |
لينک ثابت
اسارت اهلبیت(ع)
شمار اسیران کربلا
با بررسی و تفحص در کتابهای مقتل و مصادر مختلف به طور دقیق در جایی نیافتیم که آمار 6- رباب، دختر امرءالقیس، همسر امام حسین(ع). (کامل ابن اثیر، جزنان و کودکان از بنیهاشم و غیربنیهاشم که به همراه امام حسین(ع) به کربلا آمده بودند و بعد از شهادت امام(ع) آنان را اسیر کردند و به کوفه بردند چقدر بوده است. لکن تعدادی از اسیران از مردان و زنان بنیهاشم و اسیران از زنان و مردان غیر بنیهاشم را به طور پراکنده از مصادر جمعآوری نمودهایم.(1)
شمار اسیرانی که از مردان بنیهاشم که غالب آنان در سنین کودکی بودند و در کتب تاریخ به آن دست یافتیم عبارتاند از:
1- امام علی بن الحسین زینالعابدین(ع).
2- امام محمدبن علی بن الحسین(ع)(عقدالفرید، ج4، ص171).
4- محمدالاصغر بن علی بن ابیطالب(ع)، بنابر قولی، (مناقب آل ابیطالب، ج4، ص113).
۵- عمربن الحسن بن علی بن ابیطالب(ع).
6- زیدبن الحسن بن علی بن ابیطالب(ع) (مقاتل الطالبین، ص119).
7- فرزند مسلم بن عقیل.
8- فرزند دیگری از مسلم بن عقیل. (امالی صدوق، مجلس19، ج2).
لازم به ذکر است که ابن عبدر به نقل کرده است که فقط از بنیهاشم دوازده نفر نوجوان اسیر شدهاند. (عقدالفرید، ج4، ص171).(1)
شمار اسیرانی که از زنان بنیهاشم در کتب تاریخ آمده است عبارتاند از:
1- حضرت زینب کبری(ع)، دختر امیرالمؤمنین. او به همراه برادرش امام حسین(ع) به کربلا آمد و از آن جا به همراه دیگر اسیران به شام رفت. (تنقیح المقال، ج3، ص79).
2- امکلثوم که زینب صغری است. او نیز با برادرش به کربلا آمد و با حضرت سجاد(ع) به شام و از آن جا به مدینه رفت. (تنقیح المقال، ج3، ص73).
8- رقیه، همسر مسلم بن عقیل. (ریاحین الشریعه، ج4، ص2۵۵).
9- دختر مسلم بن عقیل. (ریاحین الشریعه، ج4، ص2۵۵).
10- حوصاء مشهور به امالثغر، همسر عقیل و مادر جعفربن عقیل که به همراه فرزندش به کربلا آمده بود. (ریاحین الشریعه، ج3، ص317).
11- ام کلثوم صغری، دختر عبدالله بن جعفر و زینب کبری که به همراه شوهرش قاسم بن محمدبن جعفر به کربلا آمد و شوهرش شهید شد. (تنقیح المقال، ج2، ص24).
12- رمله، مادر قاسم، فرزند امام حسن مجتبی(ع). (ابصارالعین، ص130).
13- شهربانو، مادر طفلی است که از خیمهها بیرون آمد و هانی بن ثبیت او را شهید کرد. وی غیر از مادر امام سجاد(ع) است. (ریاحین الشریعه، ج3، ص308).
14- لیلی، دختر مسعود بن خالدتمیمی، مادر عبدالله اصغر که در کربلا شهید شد. این بانو از همسران امیرالمؤمنین(ع) است. (ریاحین الشریعه، ج3، ص308).
1۵-فاطمه، دختر امام حسن مجتبی(ع) و مادر حضرت امام باقر(ع) که به همراه امام سجاد(ع) به کربلا آمد و به همراه قافله اسیران به شام رفت. (ریاحین الشریعه، ج3، ص1۵).
شمار اسیرانی که از زنان غیر بنیهاشم در تاریخ ثبت شده است عبارتاند از:
1- حسنیه، خدمتکار حضرت امام سجاد(ع) که به همراه پسرش منحج به کربلا آمد. منجح به درجه شهادت رسید. (تنقیح المقال، ج3، ص247).
2- همسر عبدالله بن عمیر کلبی که به همراه شوهرش به کربلا آمد و
شوهرش را به دفاع از اهلبیت ترغیب میکرد و عبدالله خواست او را بازگرداند، نپذیرفت. امام حسین(ع) وی را به خیمهها بازگرداند. (تنقیح المقال، ج2، ص201).
3- فُکیهه، مادر قارب بن عبدالله بن اریقط. قارب به همراه مادرش فُکیهه- که خادمه رباب، همسر امام حسین(ع) بود- به مکه و از آن جا به کربلا آمد و در حمله اول شهید گردید. (تنقیح المقال، ج2، ص18).
4- بحریه، دخترمسعود خزرجی که به همراه شوهرش، جنادةبن کعب و فرزندش، عمروبن جناده به کربلا آمد و شوهر و فرزندش هر دو شهید شدند. (تنقیح المقال، ج2، ص327).
۵- کنیز مسلم بن عوسجه اسدی که بعد از شهادت مسلم بن عوسجه فریاد زد: «یابن عوسجتاه، یا سیداه!»(1) بعضی او را امخلف زوجه مسلم بن عوسجه ذکر کردهاند. (ریاحین الشریعه، ج3، ص30۵).
6- فضه خادمه که در بعضی روایات آمده است که در کربلا حضور داشته است. (کافی، ج1، ص46۵).(2)
از مردان غیر بنیهاشم در میان اسیران نام کسی را در مصادر تاریخی نیافتیم. فقط شخصی به نام موقع بن ثمامه اسدی است که پس از مبارزه با سپاه کوفه و تمام شدن تیرهایش او را دستیگر کردند و نزد عمربن سعد آوردند. اقوام و خویشان او که در سپاه کوفه بودند وساطت کردن تا او را نکشند. از این رو او را به همراه اسیران به کوفه آوردند و عبیدالله او را به زراره تبعید کرد.(3)
2. نقل شده است: چون اسیران را به کوفه آوردند عیالات و زنان غیربنیهاشم که خویشان آنان در کوفه بودند نزد عبیدالله رفتند و تقاضای آزادی آنها را نمودند. او دستور داد آنان را آزاد کنند و بقیه اسیران از بنیهاشم به اسارت به شام رفتند. (قصه کربلا، ص408).
3. قصه کربلا، ص408، به نقل از: کامل ابن اثیر، ج4، ص80؛ ابصارالعین، ص68.
عمربن سعد پس از شهادت امام حسین(ع) در روز یازدهم محرم خود به همراه بازماندگان حسین(ع) عازم کوفه شد. گلیمها بر جهاز شتران انداختند و زنان را بر آنها سوار کردند و کاروانیان به هنگام ترک سرزمین کربلا با آن همه داغ و مصیبت و با خاطراتی که از عزیزان خود داشتند آن سرزمین را ترک میکردند.
فرزندان و خواهران امام حسین(ع) و دیگر بازماندگان از اهلبیت(ع) و نیز زنان و کودکان بعضی از یاران امام را بر شترهای بیمحمل نشاندند و در حالی که سر و روی آنان باز بود و حرمت عترت رسول خدا را نگاه نداشتند، آنان را همچون اسیران بیگانه به اسارت میبردند و حریم خدا را در این مورد نیز شکستند.(1)
1. ملهوف، ص189؛ قصه کربلا، ص408.
نوشته شده توسط عباس در شنبه سوم آذر 1386
ساعت 5:45 بعد از ظهر موضوع |
لينک ثابت
یا حسین مظلوم این وبلاگ توسط عباس ساکت شاهگلی به عشق امام حسین (ع) نوشته شده است . اسمهای دیگر وبلاگ www.sosoz.sub.ir , www.aleaba.coo.ir و چندین اسم دیگر و یه نکته اینکه هنگام دانلود حتما با اسم garaalam برخورد می کنید قابل ذکر است که این یکی از آدرس های این وبلاگ است .